در هفتخان رستم چه گذشت؟
نویسنده:
مترجم:
وقتی کار سختی را پشت سر میگذاریم میگوییم از هفتخان رستم گذشتیم! میدانیم که این اصطلاح از شاهنامه شاعر بزرگ ابوالقاسم فردوسی گرفته شده است. رستم همه این مراحل را برای نجات شاه ایران کیکاووس پشت سر گذاشت. امروز میخواهیم خیلی ساده و خلاصه هفتخان رستم را بگذرانیم.
خان اول نبرد رخش با شیر
رستم در قدم اول باید از بیشه شیر میگذشت. وقتی شب شد و رستم در کنار اسب خود رخش، خوابید، شیر به بیشه آمد و وقتی رستم و رخش را دید اول سراغ رخش رفت. رخش هم آن شیر را از پا درآورد و به این ترتیب رستم و رخش به خان دوم رسیدند.
خان دوم گذر از بیابان سخت
در ادامه راه، رستم و رخش به بیابانی بیآب و علف و سوزان میرسند. آنجا هیچ آبی برای نوشیدن پیدا نمیشد و به همین خاطر رستم از تشنگی به زمین افتاد. در همین حال یک میش از جلوی چشم رستم میگذرد، او نیرو میگیرد و فکر میکند که حتما با دنبال کردن آن به چشمه آب میرسد. همین میشود و نجات پیدا میکند.
خان سوم نبرد با اژدها
رستم در ادامه مسیر خود به دشتی میرسد که هیچ کس جرئت رفتن به آن را ندارد، چون آن دشت، دشت اژدهاست. نیمه شب که اژدها به دشت برمیگردد و به سمت رستم و رخش میرود، رخش رستم را از خواب بیدار میکند. وقتی رستم بیدار میشود، اژدها ناپدید میشود. این داستان سه بار تکرار میشود و در بار سوم اژدها نمیتواند پنهان شود و رستم او را میبیند و از بین میبرد.
خان چهارم کشتن جادوگر
در خان چهارم رستم به چشمهساری میرسد که کنار آن پر از غذاهای رنگارنگ بود. رستم کنار چشمه شروع میکند به خوردن و خاندن آواز و در همین حال زنی جوان به سمت او میآید. رستم خدا را شکر میکند و چون نام خدا را میآورد چهره زن خیلی سریع تغییر میکند و رستم متوجه میشود که او یک جادوگر است در لباس یک زن. به همین دلیل جادوگر را به دو نیم تقسیم میکند و میرود سراغ خان بعدی!
خان پنجم رویارویی با اولاد
رستم شب را در راه بود و صبح به دشتی خرم رسید. استراحت کرد و رخش را هم به چرا فرستاد. دشتبان آن دشت با چوب به پای رخش زد. رستم بیدار شد و گوشهای دشتبان را کند. دشتبان پیش پهلوان سرزمین خود اولاد رفت و ماجرا را تعریف کرد. اولاد به جنگ رستم آمد ولی شکست خورد و رستم از او خواست که راهنمای او به سمت دیو سپید باشد.
خان ششم نبرد با ارژنگ دیو
رستم و اولاد نیمه شب به جایی رسیدند که آتشهای فروانی روشن شده بود. اولاد گفت اینجا دروازه مازندران است و آنجا لشکر ارژنگ دیو نگهبانی میدهند. رستم وقتی این موضوع را متوجه شد استراحت کرد و بامداد به سوی دروازه رفت و با یک نعره آنها را از خواب بیدار کرد. او در یک حمله سر ارژنگ دیو را جدا کرد و بعد به دنبال بقیه دیوها افتاد که در حال فرار بودند و همه را از بین برد.
خان هفتم نبرد با دیو سپید
در آخرین مرحله رستم همراه با اولاد به سمت دیو سپید رفت. وقتی به غار دیو سپید رسید، رستم از اولاد پرسید به نظرت چطور باید با آنها مبارزه کنیم. اولاد گفت تا سپیده صبح اگر صبر کنی همه دیوان جز چند نگهبان میخوابند. رستم همین کار را کرد و حمله به غار را گذاشت برای سپیده صبح و بعد از کشتن نگهبانان وارد غار شد. در یک نبرد خونبار بالاخره رستم پیروز میشود و هفتخان به پایان میرسد.
خان اول نبرد رخش با شیر
رستم در قدم اول باید از بیشه شیر میگذشت. وقتی شب شد و رستم در کنار اسب خود رخش، خوابید، شیر به بیشه آمد و وقتی رستم و رخش را دید اول سراغ رخش رفت. رخش هم آن شیر را از پا درآورد و به این ترتیب رستم و رخش به خان دوم رسیدند.
خان دوم گذر از بیابان سخت
در ادامه راه، رستم و رخش به بیابانی بیآب و علف و سوزان میرسند. آنجا هیچ آبی برای نوشیدن پیدا نمیشد و به همین خاطر رستم از تشنگی به زمین افتاد. در همین حال یک میش از جلوی چشم رستم میگذرد، او نیرو میگیرد و فکر میکند که حتما با دنبال کردن آن به چشمه آب میرسد. همین میشود و نجات پیدا میکند.
خان سوم نبرد با اژدها
رستم در ادامه مسیر خود به دشتی میرسد که هیچ کس جرئت رفتن به آن را ندارد، چون آن دشت، دشت اژدهاست. نیمه شب که اژدها به دشت برمیگردد و به سمت رستم و رخش میرود، رخش رستم را از خواب بیدار میکند. وقتی رستم بیدار میشود، اژدها ناپدید میشود. این داستان سه بار تکرار میشود و در بار سوم اژدها نمیتواند پنهان شود و رستم او را میبیند و از بین میبرد.
خان چهارم کشتن جادوگر
در خان چهارم رستم به چشمهساری میرسد که کنار آن پر از غذاهای رنگارنگ بود. رستم کنار چشمه شروع میکند به خوردن و خاندن آواز و در همین حال زنی جوان به سمت او میآید. رستم خدا را شکر میکند و چون نام خدا را میآورد چهره زن خیلی سریع تغییر میکند و رستم متوجه میشود که او یک جادوگر است در لباس یک زن. به همین دلیل جادوگر را به دو نیم تقسیم میکند و میرود سراغ خان بعدی!
خان پنجم رویارویی با اولاد
رستم شب را در راه بود و صبح به دشتی خرم رسید. استراحت کرد و رخش را هم به چرا فرستاد. دشتبان آن دشت با چوب به پای رخش زد. رستم بیدار شد و گوشهای دشتبان را کند. دشتبان پیش پهلوان سرزمین خود اولاد رفت و ماجرا را تعریف کرد. اولاد به جنگ رستم آمد ولی شکست خورد و رستم از او خواست که راهنمای او به سمت دیو سپید باشد.
خان ششم نبرد با ارژنگ دیو
رستم و اولاد نیمه شب به جایی رسیدند که آتشهای فروانی روشن شده بود. اولاد گفت اینجا دروازه مازندران است و آنجا لشکر ارژنگ دیو نگهبانی میدهند. رستم وقتی این موضوع را متوجه شد استراحت کرد و بامداد به سوی دروازه رفت و با یک نعره آنها را از خواب بیدار کرد. او در یک حمله سر ارژنگ دیو را جدا کرد و بعد به دنبال بقیه دیوها افتاد که در حال فرار بودند و همه را از بین برد.
خان هفتم نبرد با دیو سپید
در آخرین مرحله رستم همراه با اولاد به سمت دیو سپید رفت. وقتی به غار دیو سپید رسید، رستم از اولاد پرسید به نظرت چطور باید با آنها مبارزه کنیم. اولاد گفت تا سپیده صبح اگر صبر کنی همه دیوان جز چند نگهبان میخوابند. رستم همین کار را کرد و حمله به غار را گذاشت برای سپیده صبح و بعد از کشتن نگهبانان وارد غار شد. در یک نبرد خونبار بالاخره رستم پیروز میشود و هفتخان به پایان میرسد.
10 صفحه اول


