به نسل جوان توصیه می‌کنم  از آمریکا دوری کنند!

گفت‌وگو با پروفسور گوستا اسپینگ اندرسن جامعه‌شناس برجسته دانمارکی مقیم آمریکا  در حوزه سیاست اجتماعی، نابرابری، خانواده و دولت رفاه دانمارکی 

نویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

مترجم:

در جهانی که ناامنی شغلی، بحران مسکن، سالمندی جمعیت، فرسایش طبقه متوسط و بی‌اعتمادی به سیاست به تجربه مشترک بسیاری از جوامع تبدیل شده، بحث درباره «دولت رفاه» دیگر فقط یک موضوع تخصصی در دانشکده‌های علوم اجتماعی نیست؛ پرسشی است درباره نسبت انسان با بازار، خانواده، دولت و آینده. دولت رفاه برای برخی، ضامن امنیت اجتماعی و امکان زندگی آبرومندانه است؛ برای برخی دیگر، نهادی پرهزینه، بوروکراتیک و گاه وابسته‌ساز. درست در میانه همین مناقشه است که اندیشه‌های گوستا اسپینگ-اندرسن اهمیت پیدا می‌کند.
اسپینگ-اندرسن، جامعه‌شناس برجسته دانمارکی و استاد جامعه‌شناسی دانشگاه پومپئو فابرا در بارسلونا، از شناخته‌شده‌ترین نظریه‌پردازان معاصر در حوزه سیاست اجتماعی، نابرابری، خانواده و دولت رفاه است. او پیشتر در دانشگاه‌هایی چون هاروارد، تورنتو و مؤسسه دانشگاهی اروپا تدریس کرده و آثارش در مطالعات تطبیقی دولت‌های رفاه جایگاهی مرجع دارد. 
کتاب مهم او، «سه جهان سرمایه‌داری رفاهی»، از اثرگذارترین متون علوم اجتماعی در دهه‌های اخیر است؛ کتابی که نشان داد دولت‌های رفاه را نباید فقط با میزان هزینه‌های اجتماعی سنجید، بلکه باید دید هر نظام رفاهی چگونه میان بازار، خانواده، طبقات اجتماعی و دولت تعادل برقرار می‌کند. این کتاب در ایران با ترجمه ایمان شعبان‌زاده و از سوی انتشارات شیرازه منتشر شده است.
اهمیت این گفت‌وگو برای مخاطب ایرانی نیز در همین جاست: مسئله فقط این نیست که دولت چقدر هزینه می‌کند، بلکه این است که جامعه چگونه می‌خواهد با فقر، خانواده، کار، سالمندی، آموزش، مراقبت و آینده نسل جوان مواجه شود.
 مصاحبه پیش رو دعوتی است به تأمل درباره یکی از پرسش‌های اصلی جهان معاصر: آیا می‌توان میان آزادی فردی، عدالت اجتماعی، پویایی اقتصادی و امنیت زندگی جمعی نسبتی پایدار برقرار کرد؟


کتاب «سه جهان سرمایه‌داری رفاهی» با این ایده آغاز می‌شود که دولت‌های رفاه را نباید فقط با میزان هزینه‌های اجتماعی‌شان سنجید؛ مهم‌تر این است که ببینیم این یکی از جذاب‌ترین استدلال‌های کتاب شما این است که دولت رفاه فقط نابرابری را کاهش نمی‌دهد، بلکه خود نوعی نظام قشربندی اجتماعی نیز ایجاد می‌کند. آیا ممکن است سیاست‌هایی که به نام عدالت اجرا می‌شوند، ناخواسته شکل‌های تازه‌ای از نابرابری و وابستگی تولید کنند؟
سیاست‌هایی که به نام عدالت اجتماعی اجرا می‌شوند، می‌توانند پیامدهای کاملا متفاوت و حتی متضادی در زمینه قشربندی اجتماعی به وجود آورند. هرچه سیاست‌ها محدودتر و هدفمندتر فقط برای «نیازمندان» طراحی شوند، بیشتر به شکل‌گیری دوگانگی‌های اجتماعی کمک می‌کنند؛ یعنی جامعه را به دو گروه جدا از هم تقسیم می‌کنند: کسانی که کمک می‌گیرند و کسانی که کمک نمی‌گیرند.
در مقابل، سیاست‌های جهان‌شمول و همگانی، هرچند لزوما همیشه اثر بسیار بزرگی بر توزیع درآمد ندارند، اما تقریبا به‌طور قطعی از شکل‌گیری فرهنگی جلوگیری می‌کنند که دریافت‌کنندگان کمک‌های رفاهی را انگ‌زده و تحقیر می‌کند. به بیان ساده‌تر، سیاست همگانی مانع پیدایش فرهنگ «ما در برابر آن‌ها» می‌شود؛ فرهنگی که در آن بخشی از جامعه خود را شهروندان عادی و شایسته می‌داند و گروهی دیگر را وابسته، سربار یا نیازمند کمک.
شما در این کتاب مفهوم بسیار مهم «کالایی‌زدایی» را مطرح می‌کنید؛ یعنی این که انسان‌ها تا چه اندازه می‌توانند بدون وابستگی کامل به بازار، زندگی‌ای آبرومندانه و شرافتمندانه داشته باشند. آیا می‌توان گفت معیار اخلاقی هر دولت رفاه این است که تا چه حد شهروندان را از ترس بیکاری، بیماری، پیری و فقر رها می‌کند؟
بله، اما با توجه به نکته‌هایی که در پاسخ قبلی گفتم، معیار اخلاقی هر دولت رفاه این است که تا چه اندازه به برابرتر شدن فرصت‌های زندگی برای همه شهروندان کمک می‌کند. در این جا مفهوم «جهان‌شمولی» یا «همگانی بودن» اهمیت محوری دارد؛ یعنی حمایت‌ها و امکانات رفاهی نباید فقط به گروهی خاص محدود شود، بلکه باید همه شهروندان را در بر بگیرد و امکان زندگی شرافتمندانه و فرصت‌های عادلانه‌تر را برای همگان فراهم کند.
بسیاری از مردم تصور می‌کنند دولت رفاه صرفا یعنی «کمک به فقرا»، در حالی که در کتاب شما دولت رفاه بخشی از معماری گسترده‌تر جامعه سرمایه‌داری است. چرا این تمایز مهم است؟ آیا دولت رفاه فقط درمانی برای فقر است، یا راهی برای ساختن نوع خاصی از شهروند و جامعه؟
همان‌طور که در یک تعبیر معروف گفته می‌شود، سیاست‌هایی که فقط برای فقرا طراحی می‌شوند، در نهایت به «سیاست‌های فقیرانه» تبدیل می‌شوند؛ یعنی سیاست‌هایی ضعیف، محدود و کم‌پشتوانه. دلیلش هم روشن است: سیاست‌هایی که فقط گروه کوچکی از جامعه را هدف می‌گیرند، معمولا حمایت گسترده رأی‌دهندگان را به دست نمی‌آورند. در روند شکل‌گیری دولت رفاه در کشورهای نوردیک، یعنی کشورهایی مانند سوئد، نروژ و دانمارک، گرایش به سیاست‌های «جهان‌شمول» و همگانی از نیاز سوسیال‌دموکرات‌ها به ساختن ائتلاف‌های سیاسی گسترده‌تر سرچشمه می‌گرفت. آنان از همان آغاز توانستند نوعی ائتلاف «سرخ ـ سبز» شکل دهند؛ یعنی پیوندی میان نیروهای کارگری و سوسیالیستی از یک سو و نیروهای روستایی و کشاورزی از سوی دیگر.
پس از آن، بلوغ و گسترش دولت‌های رفاه به ائتلاف دیگری وابسته شد: ائتلاف با لایه‌های حرفه‌ای در حال رشد و طبقات متوسط جدید؛ یعنی گروه‌هایی مانند کارمندان متخصص، معلمان، کارکنان بخش‌های خدماتی و حرفه‌های جدید شهری. وارد کردن همه شهروندان در برنامه‌های اصلی اجتماعی، مثل بیمه‌ها، بازنشستگی، آموزش، سلامت و حمایت‌های عمومی، باعث شد همین برنامه‌ها از پشتیبانی وسیع انتخاباتی برخوردار شوند. این حمایت گسترده نه فقط بقای آن برنامه‌ها را تضمین کرد، بلکه زمینه را برای اصلاحات و گسترش‌های بعدی دولت رفاه نیز فراهم ساخت.
یکی از جذاب‌ترین استدلال‌های کتاب شما این است که دولت رفاه فقط نابرابری را کاهش نمی‌دهد، بلکه خود نوعی نظام قشربندی اجتماعی نیز ایجاد می‌کند. آیا ممکن است سیاست‌هایی که به نام عدالت اجرا می‌شوند، ناخواسته شکل‌های تازه‌ای از نابرابری و وابستگی تولید کنند؟
سیاست‌هایی که به نام عدالت اجتماعی اجرا می‌شوند، می‌توانند پیامدهای کاملا متفاوت و حتی متضادی در زمینه قشربندی اجتماعی به وجود آورند. هرچه سیاست‌ها محدودتر و هدفمندتر فقط برای «نیازمندان» طراحی شوند، بیشتر به شکل‌گیری دوگانگی‌های اجتماعی کمک می‌کنند؛ یعنی جامعه را به دو گروه جدا از هم تقسیم می‌کنند: کسانی که کمک می‌گیرند و کسانی که کمک نمی‌گیرند.
در مقابل، سیاست‌های جهان‌شمول و همگانی، هرچند لزوما همیشه اثر بسیار بزرگی بر توزیع درآمد ندارند، اما تقریبا به‌طور قطعی از شکل‌گیری فرهنگی جلوگیری می‌کنند که دریافت‌کنندگان کمک‌های رفاهی را انگ‌زده و تحقیر می‌کند. به بیان ساده‌تر، سیاست همگانی مانع پیدایش فرهنگ «ما در برابر آن‌ها» می‌شود؛ فرهنگی که در آن بخشی از جامعه خود را شهروندان عادی و شایسته می‌داند و گروهی دیگر را وابسته، سربار یا نیازمند کمک.
شما نشان می‌دهید که رابطه میان سرمایه‌داری و دولت رفاه رابطه‌ای ساده و خطی نیست. آیا می‌توان گفت سرمایه‌داری، بدون نوعی دولت رفاه، از درون بی‌ثبات می‌شود؛ زیرا خود بازار نمی‌تواند همه هزینه‌های انسانی، خانوادگی و اجتماعی‌ای را که تولید می‌کند جبران کند؟
بارها و بارها نشان داده شده است که جایگزین‌های بازاری برای خدمات عمومی، معمولا از نظر قیمت از دسترس اکثریت شهروندان خارج‌اند. خانوارهای کم‌درآمد برای تأمین هزینه‌های روزمره زندگی هم با دشواری روبه‌رو هستند، چه برسد به این که بتوانند پس‌اندازهایی آن‌قدر بزرگ انباشته کنند که به جایگزینی واقعی برای نظام بازنشستگی عمومی تبدیل شود.
اگر فرد برای مدتی طولانی بیکار شود و بیمه یا مزایای بیکاری وجود نداشته باشد، خانواده او خیلی زود وارد چرخه‌ای نزولی از فقر و تنگدستی می‌شود. همچنین یک جایگاه در یک مهدکودک خصوصی و باکیفیت ممکن است سالانه بیش از ۳۰ هزار دلار هزینه داشته باشد؛ رقمی که آن را برای اکثریت خانوارها عملا دست‌نیافتنی می‌کند. همین منطق درباره مراقبت‌های درمانی و نظام سلامت نیز صادق است. سرمایه‌داری در تولید خودرو بسیار خوب و درخشان عمل می‌کند، اما برای تولید رفاه در مراحل مختلف زندگی ما چنین نیست؛ چه کارگر ساختمانی باشیم و چه جراح. این که سرمایه‌داری مدرن تا چه اندازه شکوفا شود، فقط به بازار سهام وابسته نیست، بلکه تا حد زیادی به سیاست‌های سرمایه‌گذاری اجتماعی ما نیز بستگی دارد.
پس از چند دهه نئولیبرالیسم، خصوصی‌سازی، ناامنی شغلی و اقتصاد پلتفرمی، آیا هنوز می‌توان از همان سه جهان دولت رفاه سخن گفت، یا اکنون با جهان چهارم یا پنجمی روبه‌رو هستیم؛ مثلا جهان کارگران بی‌ثبات، پلتفرم‌های دیجیتال و طبقه متوسط رو به افول؟
این پرسشی است که پژوهشگران سیاست اجتماعی دهه‌ها درباره آن بحث کرده‌اند. زمانی از اروپای جنوبی به عنوان «جهان چهارم» یاد می‌شد، اما این نام‌گذاری عمدتا به این دلیل بود که برنامه‌های کمک اجتماعی در این کشورها بسیار توسعه‌نیافته بود. شرق آسیا نیز به همین شکل گاهی به‌عنوان جهانی متمایز در نظر گرفته شده است؛ اما ارزیابی این مسئله دشوار است، زیرا کشورهایی مانند ژاپن و چین هنوز در مراحل اولیه شکل دادن به یک بنای کامل و تمام‌عیار از دولت رفاه قرار دارند. تا جایی که من می‌توانم روندهای کنونی را ارزیابی کنم، واقعا نمی‌بینم که الگوی تازه‌ای از دولت رفاه در حال شکل‌گیری باشد که به‌روشنی و به‌طور متمایز با هر یک از سه الگویی که من شناسایی کرده‌ام، متفاوت باشد.
یکی از نقدهای مهم به کتاب شما این است که بیش از حد بر الگوی «مردِ نان‌آور خانواده»، بازار کار رسمی و بیمه‌های مبتنی بر اشتغال تمرکز دارد و به کار خانگی، مراقبت، مادری و تجربه‌های زنان کمتر توجه می‌کند. آیا امروز این نقد را معتبر می‌دانید؟ اگر قرار بود کتاب را دوباره بنویسید، جایگاه خانواده و جنسیت را چگونه بازتعریف می‌کردید؟
بله، این نقد کاملا معتبر است. در واقع، پس از انتشار کتاب «سه جهان سرمایه‌داری رفاهی»، بخش قابل توجهی از پژوهش‌هایم را به نقش در حال تغییر زنان و تأثیر این تغییر بر سیاست‌گذاری دولت رفاه اختصاص دادم.
با فروتنی می‌گویم که فکر می‌کنم من نخستین کسی بودم که مفهوم «خانواده‌زدایی» را مطرح کردم؛ یعنی این که افراد، به‌ویژه زنان، تا چه اندازه می‌توانند بدون وابستگی کامل به خانواده و نقش‌های سنتی خانوادگی، از حمایت‌ها و امکانات لازم برای زندگی، کار و مراقبت برخوردار باشند.
کارهای بعدی من به‌ویژه بر این مسئله متمرکز شد که دولت‌های رفاه چگونه به تغییر نقش زنان در اشتغال پاسخ داده‌اند؛ نقشی که هرچه بیشتر شبیه نقش سنتی مردان در بازار کار شده است. همچنین بررسی کردم که این تحول تا چه اندازه با «زنانه‌تر شدن» نقش‌های خانگی مردان همراه بوده است؛ یعنی آیا مردان نیز سهم بیشتری در کار خانگی، مراقبت از فرزندان و مسئولیت‌های خانوادگی بر عهده گرفته‌اند یا نه. در واقع، من حتی دو کتاب منتشر کردم که مستقیما به پیوند میان خانواده و جنسیت می‌پردازند: «انقلاب ناتمام» و سپس «خانواده‌ها در قرن بیست‌ویکم».
منتقدان فمینیست گفته‌اند مفهوم «کالایی‌زدایی» کافی نیست؛ زیرا زنان فقط به بازار وابسته نیستند، بلکه ممکن است به خانواده نیز وابسته باشند. بنابراین باید از «خانواده‌زدایی» هم سخن گفت. آیا دولت رفاهِ خوب دولتی است که فرد را هم از سلطه بازار آزاد کند و هم از وابستگی ناخواسته به خانواده؟
تا همین اواخر، این باور بسیار ریشه‌دار بود که دولت‌های رفاه پیشرفته، اگر از نقش‌های جدید زنان، برابری جنسیتی و رفاه خانواده حمایت نیرومندی داشته باشند، می‌توانند میان اشتغال و پیشرفت حرفه‌ای زنان از یک سو و نرخ بالای باروری از سوی دیگر، سازگاری ایجاد کنند. در این زمینه نیز بار دیگر کشورهای نوردیک، مانند سوئد، نروژ، دانمارک و فنلاند، معمولا به‌عنوان الگویی معرفی می‌شدند که دیگران باید از آن پیروی کنند.
اما این فرض در دهه ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰ فرو ریخت؛ دوره‌ای که در آن، در بیشتر کشورهای پیشرفته عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، یعنی مجموعه‌ای از اقتصادهای توسعه‌یافته جهان، شاهد کاهش شدید نرخ زاد و ولد بودیم. شگفتی بزرگ برای همه پژوهشگران دولت رفاه این بود که نروژ و فنلاند، یعنی دو کشور از همان الگوی نوردیک، شدیدترین کاهش تولدها را تجربه کردند.
از سوی دیگر، هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که نشان دهد نرخ‌های بالاتر زاد و ولد در هیچ‌یک از کشورهای نوردیک دوباره بازخواهد گشت. به نظر من، یکی از فوری‌ترین و مهم‌ترین چالش‌های دولت‌های رفاه معاصر دقیقا در همین‌جا نهفته است.
در بسیاری از جوامع، خانواده همچنان مهم‌ترین نهاد رفاهی است؛ از مراقبت از سالمندان گرفته تا حمایت از بیکاران و نسل‌های جوان‌تر. با این حال، اتکای بیش از حد به خانواده می‌تواند بار سنگینی بر دوش زنان و جوانان بگذارد. مرز سالم میان دولت، بازار و خانواده کجاست؟
روشن است که بازگشتی به الگوی قدیمی خانواده‌ای که در آن مرد نان‌آور اصلی است و همسر او به‌طور تمام‌وقت خانه‌دار است، وجود ندارد. بی‌تردید ما شاهد تغییری بنیادین در رابطه میان خانواده و بازار هستیم؛ به‌ویژه با توجه به این که زنان اکنون در سراسر دوره زندگی خود پیوند پایدارتری با اشتغال و بازار کار دارند.
در جاهایی که دولت‌های رفاه خدمات مراقبت و آموزش کودکان در سال‌های نخست زندگی را فراهم می‌کنند، مراقبت از کودکان پیش‌دبستانی کمتر به فعالیت‌های مادرانه در درون خانواده محدود می‌شود. اما در این جا باید مراقب باشیم و شتاب‌زده نتیجه نگیریم که روابط خانوادگی میان والدین و فرزندان کاهش یافته است.
برای نمونه، در نظام قدیمیِ «زن خانه‌دار»، مادر عمدتا درگیر نوعی مراقبت منفعل بود. او مشغول نظافت و آشپزی بود، در حالی که کودکان در حیاط یا اتاق خود بازی می‌کردند. در واقع، مطالعات جدید نشان می‌دهد که رفتار والدینی امروز شدیدتر و پررنگ‌تر شده است؛ به‌ویژه سهم پدران در مراقبت از فرزندان به شکل قابل توجهی افزایش یافته است.
​​​​​​​
اما باز هم باید مراقب باشیم که بیش از حد تعمیم ندهیم. همه داده‌های موجود نشان می‌دهد که از نظر شدت درگیری والدین با تربیت فرزندان و نیز از نظر ثبات خانواده، تفاوت‌های مهمی بر اساس سطح تحصیلات والدین و جایگاه طبقاتی آنان وجود دارد. والدین تحصیل‌کرده‌تر هر روز بیش از پیش در پرورش و رشد فرزندان خود نقش فعال‌تری پیدا می‌کنند. همچنین همین گروه‌های تحصیل‌کرده‌تر هستند که اکنون ثبات بیشتری در ازدواج نشان می‌دهند. برای این لایه‌های اجتماعی، هم خانواده و هم بازار در حال نیرومندتر شدن‌اند.
اما روندی معکوس در میان شهروندان کم‌تحصیلات دیده می‌شود؛ آنان بیشتر با روابط عاطفی و خانوادگی ناپایدار و کاهش نرخ زاد و ولد روبه‌رو هستند. یکی از آمارهای نگران‌کننده، نرخ بسیار بالای افراد کم‌مهارت، به‌ویژه مردان است که در نهایت مجرد، بدون فرزند و بیکار می‌مانند. برای این لایه‌های اجتماعی، نقش هر دو نهاد، یعنی هم خانواده و هم بازار، در حال فرسایش است.
کتاب شما عمدتا به کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری غربی می‌پردازد. آیا این گونه‌شناسی سه‌گانه برای فهم جوامع غیرغربی، خاورمیانه، آمریکای لاتین یا شرق آسیا نیز مفید است؟ یا در این زمینه‌ها باید از رژیم‌های رفاهی متفاوتی سخن بگوییم؛ مثلا رژیم‌های رفاهی مبتنی بر نفت، خانواده، دین یا شبکه‌های غیررسمی حمایت؟
همان‌طور که پیشتر هم اشاره کردم، هنوز زود است که جوامع غیرغربی را بر اساس نوع دولت رفاه طبقه‌بندی کنیم؛ زیرا بسیاری از این جوامع هنوز چیزی نزدیک به یک دولت رفاه واقعی نساخته‌اند، یا اگر هم در این مسیر قرار گرفته‌اند، هنوز در مراحل بسیار ابتدایی شکل دادن به چنین نظامی هستند.
​​​​​​​
در جهان امروز، رفاه دیگر فقط مسئله فقر کلاسیک نیست. تنهایی، سالمندی جمعیت، فرسودگی روانی، مهاجرت، بحران مسکن و ناامنی نسبت به آینده نیز به مسائل رفاهی تبدیل شده‌اند. آیا دولت رفاه قرن بیست‌ویکم باید از «توزیع پول» فراتر برود و به جای آن به تولید نوعی «امنیت وجودی» برای شهروندان بیندیشد؟
این مسائل «جدید» رفاهی که شما به آن‌ها اشاره می‌کنید، در بیشتر موارد واقعا جدید نیستند. وقتی من در دانمارکِ اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ جوان بودم، من و به‌طور کلی دانمارکی‌ها با بحران شدید مسکن روبه‌رو بودیم. همین وضعیت در سوئدِ همسایه نیز وجود داشت و همان بحران بود که برنامه معروف سوئد برای ساخت یک میلیون واحد مسکونی جدید را به حرکت درآورد. همچنین مسائلی مانند تنهایی و ناامنی نسبت به آنچه آینده ممکن است به همراه داشته باشد، به نظر من مسائل همیشگی‌اند. در واقع، همان‌طور که پیشتر اشاره کردم، بسیاری از دولت‌های رفاه پیشرفته غربی اکنون با نوع تازه‌ای از بحران تنهایی روبه‌رو هستند؛ بحرانی که بیش از همه در میان لایه‌های کم‌تحصیلات جامعه متمرکز شده است.
با این حال، سالمندی جمعیت واقعا به‌عنوان چالشی شدید و جدی در حال ظهور است؛ نه فقط در معنای محدود مالی، یعنی فشار بر بودجه‌ها و نظام‌های بازنشستگی و سلامت، بلکه به این دلیل که بازارهای کار در آینده با تعداد کمتری از نیروهای مراقبتی روبه‌رو خواهند بود، در حالی که تعداد شهروندانی که به مراقبت نیاز دارند بیشتر می‌شود. البته پویایی‌های سالمندی جمعیت می‌تواند تضعیف شود، اگر شاهد بازگشت جدی نرخ‌های بالاتر زاد و ولد باشیم. اما باز هم باید گفت که سندروم باروری پایین در جهان پیشرفته عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی بسیار سرسخت به نظر می‌رسد و به‌سادگی تغییر نمی‌کند.
برخی منتقدان می‌گویند دولت رفاه می‌تواند شهروندان را منفعل و وابسته کند. در مقابل، مدافعان آن معتقدند رفاه اجتماعی پیش‌شرط آزادی واقعی است. پاسخ شما چیست؟ آیا رفاه، آزادی را تهدید می‌کند، یا توانایی مردم را برای انتخاب آزادانه گسترش می‌دهد؟
در میان دانشمندان علوم اجتماعی لطیفه‌ای هست که می‌گوید: «قانون شماره یک جامعه‌شناسی این است: بعضی‌ها این‌گونه‌اند، بعضی‌ها نه.» این قانون کاملا درباره پرسش شما صدق می‌کند. دولت‌های رفاهی وجود دارند که مجموعه برنامه‌های اجتماعی‌شان به جایگزینی درآمد محدود می‌شود؛ برای مثال، پرداخت حقوق بازنشستگی یا مزایای بیکاری. در همین گروه، مواردی مانند ایالات متحده آمریکا هم وجود دارد که در آن، حمایت درآمدی به‌شدت وابسته به آزمون وسع است؛ یعنی دولت فقط پس از بررسی دقیق درآمد و دارایی افراد به آنان کمک می‌کند. این حمایت‌ها نیز معمولا با برنامه‌های فعال‌سازی اشتغال همراه نیست؛ برنامه‌هایی که بتوانند به فقرا کمک کنند از فقر خارج شوند و دوباره به شکلی پایدار وارد بازار کار شوند.
در واقع، مسئله اصلی این جاست که یک دولت رفاه تا چه اندازه سیاست‌هایی را پیش می‌برد که به شهروندان کمک کند تشکیل خانواده و زندگی خانوادگی را با اشتغال مناسب و پردرآمد جمع کنند؛ سیاست‌هایی مانند آموزش دوباره و مهارت‌آموزی برای ورود به شغل‌های بهتر، مراقبت از کودکان، یا مراقبت از سالمندان ناتوان و آسیب‌پذیر. احساس آزادی دشوار به دست می‌آید اگر ندانید فردا شما و خانواده‌تان غذایی برای خوردن خواهید داشت یا نه.
امروز پوپولیسم راست‌گرا در بسیاری از کشورها از ترس‌های رفاهی مردم بهره‌برداری می‌کند: ترس از مهاجران، ترس از دست دادن خدمات عمومی و ترس از افول طبقه متوسط. آیا بحران دولت رفاه می‌تواند به بحران دموکراسی تبدیل شود؟
مطمئن نیستم که من این ارتباط را دقیقا به این شکل ببینم. البته موافقم که نئوپوپولیسم راست‌گرا می‌تواند تهدیدی برای دموکراسی باشد، اما نخست باید مشخص کنیم حامیان و حاملان اصلی افراط‌گرایی راست‌گرا چه کسانی هستند. داده‌ها به‌روشنی نشان می‌دهند که در این جا نوعی سوگیری به سمت گروه‌های کم‌تحصیلات وجود دارد؛ یعنی شهروندانی که خود را هر روز بیشتر در ساختار اشتغال به حاشیه رانده‌شده می‌بینند. این همان لایه اجتماعی‌ای است که همان‌طور که پیشتر گفتم، با افزایش بی‌ثباتی در روابط زوجین و نیز بی‌فرزندی روبه‌روست. اگر نیروی اصلی پشت جنبش‌های نوفاشیستی همین وضعیت باشد، این که این جنبش‌ها تا چه اندازه تهدیدی جدی برای نهادهای دموکراتیک ما ایجاد کنند، آشکارا به دو عامل بستگی دارد: نخست، اندازه جمعیتی که از نظر اجتماعی به حاشیه رانده شده است و دوم، میزان استحکام و ریشه‌داری نهادهای دموکراتیک در آن جامعه.
اگر امروز بخواهید از کتاب «سه جهان سرمایه‌داری رفاهی» یک پیام برای نسل جوان‌تر استخراج کنید؛ نسلی که با ناامنی شغلی، هزینه‌های سنگین مسکن، اضطراب نسبت به آینده و بی‌اعتمادی به سیاست زندگی می‌کند، آن پیام چه خواهد بود؟ آیا هنوز می‌توان به جامعه‌ای امید داشت که در آن زندگی انسان به‌طور کامل تابع منطق بازار نباشد؟
من به اعضای نسل جوان‌تر توصیه می‌کنم، از جمله به دو پسر ۲۳ ساله خودم که از ایالات متحده آمریکا دوری کنند و به جای آن به کشورهای نوردیک بروند؛ کشورهایی مانند دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند. من قطعا دیگر عضو نسل جوان نیستم، اما خودم هم اکنون به‌طور جدی به این فکر می‌کنم که دوباره به دانمارک بازگردم و اگر بخواهم یک نکته کوتاه زندگی‌نامه‌ای هم اضافه کنم: من وقتی ۱۰ تا ۱۲ ساله بودم، دو سال در تهران زندگی کردم و به مدرسه رفتم؛ دقیق‌تر بگویم در نیاوران.

10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار