هجرت برای ایران،بازگشت به خراسان

نویسنده: مهدی رضوی‌کیا

مترجم:

 گاهی تاریخ، همه شکوه خود را در یک بازگشت خلاصه می‌کند؛ بازگشتی که نه بازگشت یک پیکر، که رجعت یک رسالت است. نه پایان یک زندگی، که فرود آمدن یک عمر جهاد در آستانه آرامش است.  اکنون مشهد، شهر اشک و زیارت، شهر نور و ولایت، شهر آغازهای بزرگ، در آستانه چنین لحظه‌ای ایستاده است: بازگشت فرزندی از فرزندان خود؛ مردی که از این شهر برخاست، برای ایران هجرت کرد، برای ملت زیست، برای عزت وطن ایستاد و سرانجام، پس از عمری زعامت، مجاهدت و پدری، به آغوش امام رضا علیه‌السلام بازمی‌گردد.
او روزی از مشهد رفت؛ اما نه برای آن که از مشهد جدا شود. رفت تا مشهد را در قامت ایران معنا کند. از جوار خورشید رضوی برخاست و به قلب میدان رفت؛ به تهران، به مرکز تصمیم‌های دشوار، به میانه طوفان‌های بزرگ، به سنگر صبر و تدبیر و ایستادگی. هجرت او از مشهد به تهران، یک جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ هجرت یک تربیت‌یافته مکتب رضوی بود به میدان سنگین خدمت، سیاست، رهبری و تاریخ‌سازی.
او مشهدی بود؛ اما مشهدی بودنش فقط در شناسنامه نبود. مشهدی بودن او در ادب خدمت، در ساده‌زیستی، در مهربانی پدرانه، در صلابت مؤمنانه، در فهم کرامت مردم و در ایستادگی برابر ستم معنا می‌شد. او از شهر امام مهربانی‌ها برخاست و در همه سال‌های رهبری کوشید سایه‌ای از همان مکتب را بر سر ملت بگستراند: برای جوانان امید خواست، برای محرومان عزت، برای کشور استقلال، برای امت سربلندی و برای ایران جایگاهی بلند در برابر نگاه تحقیرآمیز دشمنان.
ایران در این سال‌ها تنها یک رهبر نداشت؛ پدری داشت که رنج ملت را می‌فهمید و امید ملت را پاس می‌داشت. در روزگار تردید، یقین آفرید؛ در روزگار تهدید، شجاعت آموخت.در روزگار فشار، ایستادگی را به فرهنگ تبدیل کرد ، او ملت ایران را نه جمعیتی پراکنده، که امتی بزرگ، برخاسته، دارای مأموریت و شایسته آینده‌ای بلند می‌دید؛ ملتی که می‌تواند از دل محاصره، راه بسازد؛ از دل زخم، شکوه بیافریند و از میان طوفان، پرچم خود را برافراشته‌تر بیرون آورد.
عظمت او در شکوه ظاهری نبود؛ در سادگی‌اش بود. در خانه‌ای بی‌ادعا، در زندگی‌ای بی‌تجمل، در کلامی پدرانه و در قلبی وسیع برای همه اقشار ملت. بزرگ بود، اما بزرگ‌منش؛ مقتدر بود، اما مهربان؛ سخت‌کوش بود، اما بی‌ادعا؛ رهبر بود، اما از مردم فاصله نگرفت. او از آن مردانی بود که عظمتشان در کاخ‌ها دیده نمی‌شود؛ در صبرشان، در تحملشان، در نجابتشان، در بار سنگینی که بی‌هیاهو بر دوش می‌کشند و در محبتی که از مردم دریغ نمی‌کنند، شناخته می‌شوند.
و اکنون، پس از سال‌ها خدمت صادقانه، عالمانه و شجاعانه، پس از سال‌ها پاسداری از عزت ایران، پس از یک عمر مجاهدت در میدان‌های سخت، او به شهر خود بازمی‌گردد. اما این بازگشت، بازگشت یک مسافر خسته به خانه نیست؛ بازگشت یک قهرمان از میدان است. بازگشت مردی است که از مشهد رفت تا ایران سربلندتر بایستد  و امروز ایران بزرگ، او را با اشک، افتخار و احترام، به مشهد بازمی‌گرداند.
این بازگشت، رازی رضوی در دل خود دارد. قرن‌ها پیش، امام رضا علیه‌السلام از مدینه به خراسان آمد؛ هجرتی که در ظاهر، غربت امامی مظلوم بود، اما در باطن، آغاز فصلی نو در تاریخ ایران و تشیع شد. آن هجرت، خاک این سرزمین را با نور ولایت آشنا کرد؛ طوس را مشهد ساخت؛ زیارت را به تمدن تبدیل کرد؛ محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام را در جان ایران نشاند و این سرزمین را به خانه‌ای بزرگ برای ایمان، کرامت و ولایت بدل نمود.
امروز، در امتداد همان افق، فرزندی از مکتب رضوی که از مشهد به تهران هجرت کرده بود، پس از انجام مأموریت تاریخی خود، به مبدأ بازمی‌گردد. اگر هجرت امام رضا علیه‌السلام به خراسان، ایران را در مدار ولایت قرار داد، هجرت این مرد رضوی از مشهد به تهران، در روزگار ما جلوه‌ای از همان حقیقت در میدان سیاست، مقاومت، مردم‌داری و ملت‌سازی بود.
 او  از کنار حرم  برخاست  تا  در  مرکز  ایران  آموزه  های همان مکتب را زندگی کند: علم، کرامت، صبر، شجاعت، محبت به مردم و ایستادگی برابر قدرت‌های زیاده‌خواه.
در زندگی چنین مردانی، شهادت پایان نیست؛ امضای قبول است. او خود را فدای ملت کرد؛ نه فقط در لحظه آخر، که در سراسر عمر. سال‌ها از آسایش خود گذشت تا ایران آسوده‌تر بماند. سال‌ها زخم تهدید، فشار، ملامت، بحران و طوفان را بر جان خرید تا قامت ملت خم نشود. سال‌ها در سنگر زعامت ایستاد و پدرانه، مردم خود را از گردنه‌های دشوار عبور داد و سرانجام، آنچه عمری در باطن زیسته بود، در ظاهر نیز رخ نمود: فدا شدن برای ملت.
اکنون او بازمی‌گردد؛ اما نه تنها. همراه او، تاریخ می‌آید. نسل‌هایی می‌آیند که با کلامش امید گرفتند؛ جوانانی که با نگاهش خود را باور کردند. خانواده‌هایی که دعایشان را بدرقه راه او کردند. رزمندگانی که از صلابتش نیرو یافتند. محرومانی که در دلش جای داشتند و مردمی که او را نه از فاصله قدرت، که از نزدیکی پدرانه می‌شناختند. امروز مشهد فقط میزبان یک پیکر مطهر نیست؛ میزبان حافظه یک ملت است.
چه تقدیر باشکوهی است: مردی که عمری پناه یک ملت بود، خود در پناه ولی‌نعمت همان ملت آرام می‌گیرد. مردی که سال‌ها بار ایران را بر دوش کشید، اکنون خستگی مقدس خود را در کنار ضامن آهو بر زمین می‌گذارد. مردی که از مشهد رفت تا ایران را بزرگ‌تر کند، اکنون به مشهد باز می‌گردد تا شهر امام رضا علیه‌السلام، او را برای همیشه در آغوش بگیرد.
این بازگشت، تحویل یک امانت تاریخی است. تهران، پس از سال‌ها، امانت بزرگ خود را با اشک و احترام به مشهد می‌سپارد و مشهد باید بداند که در این روز، فقط یک شهر نیست، بلکه آستانه بدرقه یک ملت است. خیابان‌های مشهد در آن روز فقط مسیر حرکت مردم نیستند؛ صفحه‌های تاریخ‌اند. صحن‌های حرم فقط جایگاه زیارت نیستند؛ آغوش گشوده ایران‌اند. گنبد طلا فقط بر فراز یک شهر نمی‌درخشد؛ بر فراز اندوه، افتخار و وفاداری یک ملت طلوع می‌کند.
این وداع باید در شأن مشهد باشد؛ در شأن ایران باشد؛ در شأن حرم رضوی باشد و در شأن مردی باشد که زندگی خود را وقف عزت این ملت کرد. این جا سخن از مراسمی معمولی نیست. این جا سه تاریخ به هم می‌رسند: تاریخ رضوی، تاریخ انقلاب و تاریخ ایران. این جا هجرت و بازگشت، خدمت و شهادت، خستگی و آرامش، پدری و وفاداری، همه در یک قاب بزرگ معنا می‌شوند.
مردم مشهد، در این لحظه فقط تماشاگر نیستند؛ صاحب تکلیف‌اند. تکلیف آنان فقط گریستن نیست، گرچه اشک در چنین روزی زبان دل است. تکلیف آنان فقط حضور نیست، گرچه حضور میلیونی امضای وفاداری است. تکلیف مردم مشهد، میزبانی در شأن امام رضا علیه‌السلام است؛ میزبانی کریمانه، منظم، مهربان، باشکوه و تاریخی.
مشهدی‌ها باید در این روز، خادمان همه ایران باشند. باید خانه‌ها، دل‌ها، خیابان‌ها، موکب‌ها، مساجد، هیئات، گروه‌های مردمی و همه ظرفیت شهر را برای زائران و دلدادگانی که از سراسر کشور می‌آیند آماده کنند. باید به جهان نشان دهند شهری که قرن‌ها آداب زیارت آموخته، امروز آداب بدرقه تاریخی را نیز می‌داند. باید نشان دهند که می‌توان هم سوگوار بود و هم منظم؛ هم داغدار بود و هم کریم؛ هم اشک ریخت و هم راه را برای دیگران گشود؛ هم حماسه آفرید و هم حرمت جان و آرامش مردم را پاس داشت.
وظیفه مردم مشهد، این است که این بازگشت را به حماسه‌ای بی‌نظیر تبدیل کنند؛ حماسه‌ای از ادب، محبت، نظم، ایثار و حضور. هر مشهدی در آن روز باید خود را خادم این وداع بداند؛ راهنمای زائران باشد، یاری‌رسان سالمندان و خانواده‌ها باشد، مراقب نظم و آرامش شهر باشد، آب و نان و لبخند و محبت را از مهمانان امام رضا علیه‌السلام دریغ نکند و اجازه ندهد هیچ خستگی، ازدحام یا سختی، شکوه این لحظه را کم‌رنگ کند.
اکنون مشهد باید برخیزد؛ نه فقط برای سوگ، که برای شکوه. نه فقط برای بدرقه، که برای بیعتی دوباره. نه فقط برای گریه، که برای ثبت یک حماسه. فرزند مشهد پس از عمری هجرت، جهاد، زعامت و شهادت، به آغوش امام رضا علیه‌السلام بازمی‌گردد و این مردم مشهدند که باید نشان دهند شایسته میزبانی از چنین بازگشتی هستند.
تاریخ خواهد نوشت: مردی از مشهد برخاست، به تهران هجرت کرد، ایران را پدرانه پاس داشت، عزت یک ملت را برافراشت، خود را فدای مردم کرد و سرانجام، با شکوهی رضوی، به خانه بازگشت.
و مشهد، آن روز، فقط شهر بازگشت او  نخواهدبود؛ شهر وفاداری یک  ملت خواهد شد.
10 صفحه اول