سرمایهداری رو به زوال؟
گفتوگو با پروفسور ولفگانگ اشتریک، جامعهشناس اقتصادی آلمانی که می گوید، نظام سرمایه داری مدام خود را بازآفرینی می کند اما احتمال زوال آن پر رنگ استنویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی
مترجم:
سرمایهداری فقط یک نظام اقتصادی برای تولید و توزیع ثروت نیست؛ نظمی اجتماعی و سیاسی است که زندگی انسان، قدرت دولتها، سرنوشت دموکراسی و حتی تصور ما از خوشبختی را به منطق انباشت سرمایه وابسته کرده است. نظامی که بحرانهای پیدرپی، نابرابری فزاینده، تخریب محیطزیست، ناامنی شغلی و فرسایش پیوندهای اجتماعی را پدید آورده، اما همچنان میتواند همین بحرانها را به فرصتی تازه برای ادامه حیات خود تبدیل کند. ازاینرو، پرسش فقط این نیست که سرمایهداری چه زمانی فرومیپاشد؛ پرسش مهمتر آن است که چرا با وجود آشکارشدن پیامدهای ویرانگرش، هنوز توانسته است خود را بیبدیل جلوه دهد.
ولفگانگ اشتریک، جامعهشناس اقتصادی آلمانی و از برجستهترین منتقدان اقتصاد سیاسی سرمایهداری معاصر، سالهاست این مسئله را مطالعه میکند. او مدیر بازنشسته مؤسسه ماکس پلانک برای مطالعه جوامع در کلن است و از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۴، همزمان با مدیریت این مؤسسه، استاد جامعهشناسی دانشگاه کلن بود. اشتریک پیش از آن نیز در دانشگاه ویسکانسینـمدیسن، جامعهشناسی و روابط صنعتی تدریس میکرد. بخش مهمی از پژوهشهای او به مناسبات سرمایهداری و دموکراسی، بحران دولت، تغییرات نهادی و زوال سازوکارهای اجتماعی مهارکننده بازار اختصاص دارد.
او در کتاب تأثیرگذار «سرمایهداری چگونه پایان خواهد یافت؟»، برخلاف روایتهایی که در انتظار یک انقلاب ناگهانی یا ظهور فوری نظامی جایگزیناند، از احتمال زوالی تدریجی سخن میگوید: فرسایشی طولانی که خود را در کاهش رشد، افزایش نابرابری، بدهی دولتها، بیثباتی مالی، تضعیف دموکراسی و ازهمگسیختگی اجتماعی نشان میدهد؛ وضعیتی که در آن ممکن است سرمایهداری رو به اضمحلال برود، بیآنکه بلافاصله نظمی عادلانهتر جای آن را بگیرد.اشتریک در این گفتوگو از سرمایهداری دفاع نمیکند؛ بلکه توانایی هولناک آن برای تغییر شکل و ادامه سلطه را بررسی میکند.
شما در کتاب خود این پرسش را مطرح میکنید که «سرمایهداری چگونه پایان خواهد یافت؟» اما شاید امروز پرسش اصلی این باشد: آیا سرمایهداری واقعاً در حال پایان یافتن است، یا صرفاً به طورپیوسته شکلهای تازهای برای بقا پیدا میکند؟
منظور ما از «سرمایهداری» دقیقاً چیست؟ سرمایهداری تجاری پایان یافت و جای خود را به سرمایهداری صنعتی داد؛ سرمایهداری صنعتی نیز به سرمایهداری مالی انجامید. سرمایهداری اولیه به سرمایهداری بالغ تبدیل شد و پس از آن سرمایهداری متأخر پدید آمد. سرمایهداری دموکراتیک پس از سرمایهداری فاشیستی شکل گرفت، سپس جای خود را به سرمایهداری نئولیبرال داد و آن نیز به سرمایهداری رفاقتی یا خویشاوندسالارانه تبدیل شد؛ و این زنجیره همچنان ادامه دارد. در طول زمان، با تفاوتهایی عظیم و بنیادین روبهرو بودهایم. همه نظریهپردازان بزرگ سرمایهداری، چه در جناح چپ و چه در جناح راست، از مارکس تا شومپیتر، انتظار داشتند سرمایهداری در دوران زندگی خودشان به پایان برسد. شاید منظور آنان تنها همان صورتی از سرمایهداری بود که میشناختند، نه شکلی که قرار بود پس از آن پدید آید.در کلیترین تعریف، یک اقتصاد زمانی سرمایهداری است که ثبات و قابلیت بازتولید آن به انباشت مستمر سرمایه خصوصیِ پولیشده وابسته باشد؛ سرمایهای که برای سرمایهگذاری در فرایند انباشت بیشتر، مداوم و در حقیقت نامحدود سرمایه خصوصیِ پولیشده به کار گرفته میشود. این همان فرمول مارکس است: پول – کالا - پول بیشتر.جامعه سرمایهداری نیز جامعهای است که بازتولید مادی خود را به یک اقتصاد سرمایهداری سپرده و در نتیجه، ثبات اجتماعی خود را به ثبات اقتصادی سرمایهداری وابسته کرده است. با توجه به دگرگونیهای شگرف و صورتهای گوناگونی که سرمایهداری در طول قرنها به خود گرفته است، برای آنکه بتوان گفت سرمایهداری پایان یافته، دقیقاً چه چیزی باید پایان یابد یا به پایان رسانده شود؟در معنایی کلی، باید بکوشیم جامعهای را تصور کنیم که رفاه آن دیگر به رفاه سرمایه وابسته نباشد؛ یعنی جامعهای که رفاه و ثباتش به وجود طبقهای مالک سرمایه وابسته نباشد که حاضر است سرمایه جامعه را به تشخیص و در جهت منافع خود سرمایهگذاری کند.
برخی منتقدان معتقدند کتاب شما بیش از اندازه بدبینانه است و توانایی سرمایهداری برای بازآفرینی و سازگار کردن خود با شرایط تازه را دستکم میگیرد. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟
سرمایهداری همواره خود را بازآفرینی کرده است؛ اما این لزوماً به آن معنا نیست که میتواند تا ابد به این بازآفرینی ادامه دهد. من میکوشم وضعیتی یا مجموعهای از وضعیتها را تصور کنم که در آن، به تعبیر لنین، «بالادستیها دیگر نتوانند به شیوه پیشین ادامه دهند و فرودستیها نیز نخواهند به همان شیوه ادامه دهند»؛ همان چیزی که لنین آن را «وضعیت انقلابی» مینامید. آیا نشانههایی وجود دارد که نشان دهد چنین وضعیتی ممکن است در آیندهای نزدیک پدید آید؟
در کتاب، سه روند نزولی عمده بیش از همه برجستهاند: کاهش رشد اقتصادی، افزایش نابرابری و بیثباتی فزاینده مالی. به نظر شما کدامیک از این روندها امروز خطرناکتر است؟
باید بحران مالی دولت سرمایهداری را نیز به این فهرست افزود؛ دولتی که تا گردن در بدهی فرورفته و در عین حال، از اخذ مالیات از سرمایهای که بهشدت متحرک و جابهجاپذیر است، ناتوان مانده است. ممکن است با شکلگیری بلوکهایی از کشورها، «حوزههای نفوذ» و امپراتوریهای منطقهای یا فروجهانی، فرار مالیاتی کاهش یابد یا نیابد. ما هنوز نمیدانیم قطبهای تازه جهان چندقطبی از نظر ساختار داخلی چگونه سازمان خواهند یافت. کدامیک خطرناکتر است؟ همه آنها خطرناکاند؛ بهویژه از آن رو که به یکدیگر پیوند خوردهاند و در مجموع، یک منظومه بحرانی پیچیده و درهمتنیده را شکل میدهند.
یکی از انتقادهای واردشده به کتاب شما این است که با قدرت از «پایان سرمایهداری» سخن میگوید، اما تصویر روشنی از آنچه ممکن است پس از سرمایهداری پدید آید، ارائه نمیکند. آیا این ابهام را باید ضعفی نظری دانست، یا بازتاب شرایط تاریخیای است که اکنون در آن به سر میبریم؟
حتی مارکس نیز چنین «تصویر روشنی» در اختیار نداشت. او تعیین شکل زندگی پس از سرمایهداری را به یک انقلاب اجتماعی موفق واگذار کرد. وبر و شومپیتر نیز که در جناح لیبرال و اساساً طرفدار سرمایهداری قرار داشتند، تصور میکردند دوران پساسرمایهداری با بوروکراتیکشدن فراگیر زندگی اجتماعی از راه خواهد رسید. همین دیدگاه درباره ورنر زومبارت نیز صدق میکند. هیچیک از آنان تصوری از احیای نئولیبرالی سرمایهداری نداشتند؛ احیایی که در زمان خودشان در پشت صحنه، آماده ظهور بود.
اگر سرمایهداری واقعاً در حال افول است، چرا بسیاری از مردم، حتی شمار زیادی از قربانیان آن، همچنان نمیتوانند بدیلی برای آن تصور کنند؟
تصور کردن بدیلی برای وضعیتی که در هر مقطع تاریخی بدیهی و مسلم به نظر میرسد، همواره دشوار بوده است. به گمان من، تنها زمانی میتوان چیزی تازه را تصور کرد که آن امر جدید بهنحوی به واقعیت ملموس نزدیک شده باشد. تخیل ما نیازمند آن است که بر نوعی تجربه نوظهور تکیه کند؛ بر چیزی که احساس میکنیم در همین نزدیکی و در آستانه پدیدار شدن است؛ چیزی که هنوز آن را نمیبینیم، اما حضورش را حس میکنیم. این همان چیزی است که «شهود» مینامیم: احساس امکانپذیر بودن چیزی، بیآنکه هنوز از تحقق آن مطمئن باشیم.بخشهایی از جنبش کارگری در اروپای قرن نوزدهم میتوانستند اقتصادی سیاسی را تصور کنند که مستقیماً بهدست کارگران متشکل و بدون وجود دولت اداره شود؛ نظمی سیاسی مبتنی بر سندیکالیسم و حتی آنارکوسندیکالیسم. به باور من، این پنجره امکان در جریان جنگ جهانی اول بسته شد؛ زمانی که دولت مدرن به صورت ممتاز و در عمل انحصاریِ سازمانیابی سیاسی تبدیل شد.
برخی معتقدند سرمایهداری پایان نخواهد یافت، بلکه صرفاً خشنتر، نابرابرتر، امنیتیتر و کمتر دموکراتیک خواهد شد. آیا ممکن است «پایان سرمایهداری» در واقع به معنای ظهور شکل تازهای از سرمایهداری اقتدارگرا باشد؟
قطعاً چنین احتمالی وجود دارد؛ در قالب نوعی سرمایهداری دولتی که جنگ به آن انسجام میبخشد و تا بن دندان مسلح است. چنین نظمی میتواند راهحلی «پسالیبرال» برای مهار ادارهناپذیریِ خزنده جوامع پیشرفته سرمایهداری و گسترش روزافزون بیهنجاری در آنها باشد.
برخی منتقدان معتقدند تحلیل شما تا اندازهای اروپامحور است و توجه کافی به چین، هند، آمریکای لاتین و جنوب جهانی ندارد. آیا سرمایهداری در مرکز و پیرامون از منطق یکسانی در مسیر افول پیروی میکند؟
ای کاش پاسخ این پرسش را میدانستم. تعریفی که خود من از سرمایهداری ارائه کردهام - و پیشتر به آن اشاره کردم - نشان میدهد که در نهایت، پاسخ احتمالاً مثبت است. بااینحال، اینکه فرایند زوال از کجا آغاز خواهد شد و چگونه در سراسر جامعه جهانی گسترش خواهد یافت، احتمالاً از مکانی به مکان دیگر متفاوت است؛ و چهبسا این تفاوتها بسیار اساسی و تعیینکننده باشند.
متن کامل مصاحبه در صفحه 13 نسخه دیجیتال روی سایت خراسان قابل مشاهده است.
ولفگانگ اشتریک، جامعهشناس اقتصادی آلمانی و از برجستهترین منتقدان اقتصاد سیاسی سرمایهداری معاصر، سالهاست این مسئله را مطالعه میکند. او مدیر بازنشسته مؤسسه ماکس پلانک برای مطالعه جوامع در کلن است و از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۴، همزمان با مدیریت این مؤسسه، استاد جامعهشناسی دانشگاه کلن بود. اشتریک پیش از آن نیز در دانشگاه ویسکانسینـمدیسن، جامعهشناسی و روابط صنعتی تدریس میکرد. بخش مهمی از پژوهشهای او به مناسبات سرمایهداری و دموکراسی، بحران دولت، تغییرات نهادی و زوال سازوکارهای اجتماعی مهارکننده بازار اختصاص دارد.
او در کتاب تأثیرگذار «سرمایهداری چگونه پایان خواهد یافت؟»، برخلاف روایتهایی که در انتظار یک انقلاب ناگهانی یا ظهور فوری نظامی جایگزیناند، از احتمال زوالی تدریجی سخن میگوید: فرسایشی طولانی که خود را در کاهش رشد، افزایش نابرابری، بدهی دولتها، بیثباتی مالی، تضعیف دموکراسی و ازهمگسیختگی اجتماعی نشان میدهد؛ وضعیتی که در آن ممکن است سرمایهداری رو به اضمحلال برود، بیآنکه بلافاصله نظمی عادلانهتر جای آن را بگیرد.اشتریک در این گفتوگو از سرمایهداری دفاع نمیکند؛ بلکه توانایی هولناک آن برای تغییر شکل و ادامه سلطه را بررسی میکند.
شما در کتاب خود این پرسش را مطرح میکنید که «سرمایهداری چگونه پایان خواهد یافت؟» اما شاید امروز پرسش اصلی این باشد: آیا سرمایهداری واقعاً در حال پایان یافتن است، یا صرفاً به طورپیوسته شکلهای تازهای برای بقا پیدا میکند؟
منظور ما از «سرمایهداری» دقیقاً چیست؟ سرمایهداری تجاری پایان یافت و جای خود را به سرمایهداری صنعتی داد؛ سرمایهداری صنعتی نیز به سرمایهداری مالی انجامید. سرمایهداری اولیه به سرمایهداری بالغ تبدیل شد و پس از آن سرمایهداری متأخر پدید آمد. سرمایهداری دموکراتیک پس از سرمایهداری فاشیستی شکل گرفت، سپس جای خود را به سرمایهداری نئولیبرال داد و آن نیز به سرمایهداری رفاقتی یا خویشاوندسالارانه تبدیل شد؛ و این زنجیره همچنان ادامه دارد. در طول زمان، با تفاوتهایی عظیم و بنیادین روبهرو بودهایم. همه نظریهپردازان بزرگ سرمایهداری، چه در جناح چپ و چه در جناح راست، از مارکس تا شومپیتر، انتظار داشتند سرمایهداری در دوران زندگی خودشان به پایان برسد. شاید منظور آنان تنها همان صورتی از سرمایهداری بود که میشناختند، نه شکلی که قرار بود پس از آن پدید آید.در کلیترین تعریف، یک اقتصاد زمانی سرمایهداری است که ثبات و قابلیت بازتولید آن به انباشت مستمر سرمایه خصوصیِ پولیشده وابسته باشد؛ سرمایهای که برای سرمایهگذاری در فرایند انباشت بیشتر، مداوم و در حقیقت نامحدود سرمایه خصوصیِ پولیشده به کار گرفته میشود. این همان فرمول مارکس است: پول – کالا - پول بیشتر.جامعه سرمایهداری نیز جامعهای است که بازتولید مادی خود را به یک اقتصاد سرمایهداری سپرده و در نتیجه، ثبات اجتماعی خود را به ثبات اقتصادی سرمایهداری وابسته کرده است. با توجه به دگرگونیهای شگرف و صورتهای گوناگونی که سرمایهداری در طول قرنها به خود گرفته است، برای آنکه بتوان گفت سرمایهداری پایان یافته، دقیقاً چه چیزی باید پایان یابد یا به پایان رسانده شود؟در معنایی کلی، باید بکوشیم جامعهای را تصور کنیم که رفاه آن دیگر به رفاه سرمایه وابسته نباشد؛ یعنی جامعهای که رفاه و ثباتش به وجود طبقهای مالک سرمایه وابسته نباشد که حاضر است سرمایه جامعه را به تشخیص و در جهت منافع خود سرمایهگذاری کند.
برخی منتقدان معتقدند کتاب شما بیش از اندازه بدبینانه است و توانایی سرمایهداری برای بازآفرینی و سازگار کردن خود با شرایط تازه را دستکم میگیرد. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟
سرمایهداری همواره خود را بازآفرینی کرده است؛ اما این لزوماً به آن معنا نیست که میتواند تا ابد به این بازآفرینی ادامه دهد. من میکوشم وضعیتی یا مجموعهای از وضعیتها را تصور کنم که در آن، به تعبیر لنین، «بالادستیها دیگر نتوانند به شیوه پیشین ادامه دهند و فرودستیها نیز نخواهند به همان شیوه ادامه دهند»؛ همان چیزی که لنین آن را «وضعیت انقلابی» مینامید. آیا نشانههایی وجود دارد که نشان دهد چنین وضعیتی ممکن است در آیندهای نزدیک پدید آید؟
در کتاب، سه روند نزولی عمده بیش از همه برجستهاند: کاهش رشد اقتصادی، افزایش نابرابری و بیثباتی فزاینده مالی. به نظر شما کدامیک از این روندها امروز خطرناکتر است؟
باید بحران مالی دولت سرمایهداری را نیز به این فهرست افزود؛ دولتی که تا گردن در بدهی فرورفته و در عین حال، از اخذ مالیات از سرمایهای که بهشدت متحرک و جابهجاپذیر است، ناتوان مانده است. ممکن است با شکلگیری بلوکهایی از کشورها، «حوزههای نفوذ» و امپراتوریهای منطقهای یا فروجهانی، فرار مالیاتی کاهش یابد یا نیابد. ما هنوز نمیدانیم قطبهای تازه جهان چندقطبی از نظر ساختار داخلی چگونه سازمان خواهند یافت. کدامیک خطرناکتر است؟ همه آنها خطرناکاند؛ بهویژه از آن رو که به یکدیگر پیوند خوردهاند و در مجموع، یک منظومه بحرانی پیچیده و درهمتنیده را شکل میدهند.
یکی از انتقادهای واردشده به کتاب شما این است که با قدرت از «پایان سرمایهداری» سخن میگوید، اما تصویر روشنی از آنچه ممکن است پس از سرمایهداری پدید آید، ارائه نمیکند. آیا این ابهام را باید ضعفی نظری دانست، یا بازتاب شرایط تاریخیای است که اکنون در آن به سر میبریم؟
حتی مارکس نیز چنین «تصویر روشنی» در اختیار نداشت. او تعیین شکل زندگی پس از سرمایهداری را به یک انقلاب اجتماعی موفق واگذار کرد. وبر و شومپیتر نیز که در جناح لیبرال و اساساً طرفدار سرمایهداری قرار داشتند، تصور میکردند دوران پساسرمایهداری با بوروکراتیکشدن فراگیر زندگی اجتماعی از راه خواهد رسید. همین دیدگاه درباره ورنر زومبارت نیز صدق میکند. هیچیک از آنان تصوری از احیای نئولیبرالی سرمایهداری نداشتند؛ احیایی که در زمان خودشان در پشت صحنه، آماده ظهور بود.
اگر سرمایهداری واقعاً در حال افول است، چرا بسیاری از مردم، حتی شمار زیادی از قربانیان آن، همچنان نمیتوانند بدیلی برای آن تصور کنند؟
تصور کردن بدیلی برای وضعیتی که در هر مقطع تاریخی بدیهی و مسلم به نظر میرسد، همواره دشوار بوده است. به گمان من، تنها زمانی میتوان چیزی تازه را تصور کرد که آن امر جدید بهنحوی به واقعیت ملموس نزدیک شده باشد. تخیل ما نیازمند آن است که بر نوعی تجربه نوظهور تکیه کند؛ بر چیزی که احساس میکنیم در همین نزدیکی و در آستانه پدیدار شدن است؛ چیزی که هنوز آن را نمیبینیم، اما حضورش را حس میکنیم. این همان چیزی است که «شهود» مینامیم: احساس امکانپذیر بودن چیزی، بیآنکه هنوز از تحقق آن مطمئن باشیم.بخشهایی از جنبش کارگری در اروپای قرن نوزدهم میتوانستند اقتصادی سیاسی را تصور کنند که مستقیماً بهدست کارگران متشکل و بدون وجود دولت اداره شود؛ نظمی سیاسی مبتنی بر سندیکالیسم و حتی آنارکوسندیکالیسم. به باور من، این پنجره امکان در جریان جنگ جهانی اول بسته شد؛ زمانی که دولت مدرن به صورت ممتاز و در عمل انحصاریِ سازمانیابی سیاسی تبدیل شد.
برخی معتقدند سرمایهداری پایان نخواهد یافت، بلکه صرفاً خشنتر، نابرابرتر، امنیتیتر و کمتر دموکراتیک خواهد شد. آیا ممکن است «پایان سرمایهداری» در واقع به معنای ظهور شکل تازهای از سرمایهداری اقتدارگرا باشد؟
قطعاً چنین احتمالی وجود دارد؛ در قالب نوعی سرمایهداری دولتی که جنگ به آن انسجام میبخشد و تا بن دندان مسلح است. چنین نظمی میتواند راهحلی «پسالیبرال» برای مهار ادارهناپذیریِ خزنده جوامع پیشرفته سرمایهداری و گسترش روزافزون بیهنجاری در آنها باشد.
برخی منتقدان معتقدند تحلیل شما تا اندازهای اروپامحور است و توجه کافی به چین، هند، آمریکای لاتین و جنوب جهانی ندارد. آیا سرمایهداری در مرکز و پیرامون از منطق یکسانی در مسیر افول پیروی میکند؟
ای کاش پاسخ این پرسش را میدانستم. تعریفی که خود من از سرمایهداری ارائه کردهام - و پیشتر به آن اشاره کردم - نشان میدهد که در نهایت، پاسخ احتمالاً مثبت است. بااینحال، اینکه فرایند زوال از کجا آغاز خواهد شد و چگونه در سراسر جامعه جهانی گسترش خواهد یافت، احتمالاً از مکانی به مکان دیگر متفاوت است؛ و چهبسا این تفاوتها بسیار اساسی و تعیینکننده باشند.
متن کامل مصاحبه در صفحه 13 نسخه دیجیتال روی سایت خراسان قابل مشاهده است.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


