سرمایه‌داری رو به زوال؟

گفت‌وگو با پروفسور ولفگانگ اشتریک، جامعه‌شناس اقتصادی آلمانی که می گوید، نظام سرمایه داری مدام خود را بازآفرینی می کند اما احتمال زوال آن پر رنگ است

نویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

مترجم:

سرمایه‌داری فقط یک نظام اقتصادی برای تولید و توزیع ثروت نیست؛ نظمی اجتماعی و سیاسی است که زندگی انسان، قدرت دولت‌ها، سرنوشت دموکراسی و حتی تصور ما از خوشبختی را به منطق انباشت سرمایه وابسته کرده است. نظامی که بحران‌های پی‌درپی، نابرابری فزاینده، تخریب محیط‌زیست، ناامنی شغلی و فرسایش پیوندهای اجتماعی را پدید آورده، اما همچنان می‌تواند همین بحران‌ها را به فرصتی تازه برای ادامه حیات خود تبدیل کند. ازاین‌رو، پرسش فقط این نیست که سرمایه‌داری چه زمانی فرومی‌پاشد؛ پرسش مهم‌تر آن است که چرا با وجود آشکارشدن پیامدهای ویرانگرش، هنوز توانسته است خود را بی‌بدیل جلوه دهد.
ولفگانگ اشتریک، جامعه‌شناس اقتصادی آلمانی و از برجسته‌ترین منتقدان اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری معاصر، سال‌هاست این مسئله را مطالعه می‌کند. او مدیر بازنشسته مؤسسه ماکس پلانک برای مطالعه جوامع در کلن است و از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۴، همزمان با مدیریت این مؤسسه، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کلن بود. اشتریک پیش از آن نیز در دانشگاه ویسکانسین‌ـ‌مدیسن، جامعه‌شناسی و روابط صنعتی تدریس می‌کرد. بخش مهمی از پژوهش‌های او به مناسبات سرمایه‌داری و دموکراسی، بحران دولت، تغییرات نهادی و زوال سازوکارهای اجتماعی مهارکننده بازار اختصاص دارد.
او در کتاب تأثیرگذار «سرمایه‌داری چگونه پایان خواهد یافت؟»، برخلاف روایت‌هایی که در انتظار یک انقلاب ناگهانی یا ظهور فوری نظامی جایگزین‌اند، از احتمال زوالی تدریجی سخن می‌گوید: فرسایشی طولانی که خود را در کاهش رشد، افزایش نابرابری، بدهی دولت‌ها، بی‌ثباتی مالی، تضعیف دموکراسی و ازهم‌گسیختگی اجتماعی نشان می‌دهد؛ وضعیتی که در آن ممکن است سرمایه‌داری رو به اضمحلال برود، بی‌آنکه بلافاصله نظمی عادلانه‌تر جای آن را بگیرد.اشتریک در این گفت‌وگو از سرمایه‌داری دفاع نمی‌کند؛ بلکه توانایی هولناک آن برای تغییر شکل و ادامه سلطه را بررسی می‌کند. از سرمایه‌داری دولتی و دولت جنگی تا هوش مصنوعی، اقتدارگرایی، جمعیت مازاد و بحران محیط‌زیست، همه‌چیز به یک پرسش بنیادین بازمی‌گردد: آیا می‌توان جامعه‌ای ساخت که رفاه انسان در آن دیگر به سودآوری سرمایه‌داران وابسته نباشد؟

​​​​​​​

شما در کتاب خود این پرسش را مطرح می‌کنید که «سرمایه‌داری چگونه پایان خواهد یافت؟» اما شاید امروز پرسش اصلی این باشد: آیا سرمایه‌داری واقعاً در حال پایان یافتن است، یا صرفاً به طورپیوسته شکل‌های تازه‌ای برای بقا پیدا می‌کند؟
منظور ما از «سرمایه‌داری» دقیقاً چیست؟ سرمایه‌داری تجاری پایان یافت و جای خود را به سرمایه‌داری صنعتی داد؛ سرمایه‌داری صنعتی نیز به سرمایه‌داری مالی انجامید. سرمایه‌داری اولیه به سرمایه‌داری بالغ تبدیل شد و پس از آن سرمایه‌داری متأخر پدید آمد. سرمایه‌داری دموکراتیک پس از سرمایه‌داری فاشیستی شکل گرفت، سپس جای خود را به سرمایه‌داری نئولیبرال داد و آن نیز به سرمایه‌داری رفاقتی یا خویشاوندسالارانه تبدیل شد؛ و این زنجیره همچنان ادامه دارد. در طول زمان، با تفاوت‌هایی عظیم و بنیادین روبه‌رو بوده‌ایم. همه نظریه‌پردازان بزرگ سرمایه‌داری، چه در جناح چپ و چه در جناح راست، از مارکس تا شومپیتر، انتظار داشتند سرمایه‌داری در دوران زندگی خودشان به پایان برسد. شاید منظور آنان تنها همان صورتی از سرمایه‌داری بود که می‌شناختند، نه شکلی که قرار بود پس از آن پدید آید.در کلی‌ترین تعریف، یک اقتصاد زمانی سرمایه‌داری است که ثبات و قابلیت بازتولید آن به انباشت مستمر سرمایه خصوصیِ پولی‌شده وابسته باشد؛ سرمایه‌ای که برای سرمایه‌گذاری در فرایند انباشت بیشتر، مداوم و در حقیقت نامحدود سرمایه خصوصیِ پولی‌شده به کار گرفته می‌شود. این همان فرمول مارکس است: پول – کالا - پول بیشتر.جامعه سرمایه‌داری نیز جامعه‌ای است که بازتولید مادی خود را به یک اقتصاد سرمایه‌داری سپرده و در نتیجه، ثبات اجتماعی خود را به ثبات اقتصادی سرمایه‌داری وابسته کرده است. با توجه به دگرگونی‌های شگرف و صورت‌های گوناگونی که سرمایه‌داری در طول قرن‌ها به خود گرفته است، برای آنکه بتوان گفت سرمایه‌داری پایان یافته، دقیقاً چه چیزی باید پایان یابد یا به پایان رسانده شود؟در معنایی کلی، باید بکوشیم جامعه‌ای را تصور کنیم که رفاه آن دیگر به رفاه سرمایه وابسته نباشد؛ یعنی جامعه‌ای که رفاه و ثباتش به وجود طبقه‌ای مالک سرمایه وابسته نباشد که حاضر است سرمایه جامعه را به تشخیص و در جهت منافع خود سرمایه‌گذاری کند.
شما استدلال می‌کنید که سرمایه‌داری ممکن است نه از طریق یک انقلاب بزرگ، بلکه در نتیجه فرسایش تدریجی، گسترش بی‌نظمی و تحلیل‌رفتن از درون به پایان برسد. آیا این تشخیص همچنان در جهانی که تحت تأثیر همه‌گیری کرونا، جنگ اوکراین، بحران انرژی و ظهور هوش مصنوعی شکل گرفته است، اعتبار دارد؟
بله، احتمالاً همین‌طور است. آیا در این رویدادها و تحولات چیزی وجود دارد که بتواند انباشت سرمایه خصوصی را برای همیشه متوقف کند و آرمان‌شهری متفاوت را جایگزین آن سازد؟ تاکنون که هیچ فروپاشی‌ای در بازار سهام رخ نداده است؛ بلکه حتی می‌توان گفت وضعیت برعکس بوده است. همچنین نه انضباط کاری از میان رفته و نه انضباط مصرف‌کنندگان دچار فروپاشی شده است....
برخی منتقدان معتقدند کتاب شما بیش از اندازه بدبینانه است و توانایی سرمایه‌داری برای بازآفرینی و سازگار کردن خود با شرایط تازه را دست‌کم می‌گیرد. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟
سرمایه‌داری همواره خود را بازآفرینی کرده است؛ اما این لزوماً به آن معنا نیست که می‌تواند تا ابد به این بازآفرینی ادامه دهد. من می‌کوشم وضعیتی یا مجموعه‌ای از وضعیت‌ها را تصور کنم که در آن، به تعبیر لنین، «بالادستی‌ها دیگر نتوانند به شیوه پیشین ادامه دهند و فرودستی‌ها نیز نخواهند به همان شیوه ادامه دهند»؛ همان چیزی که لنین آن را «وضعیت انقلابی» می‌نامید. آیا نشانه‌هایی وجود دارد که نشان دهد چنین وضعیتی ممکن است در آینده‌ای نزدیک پدید آید؟
شما معتقدید که سرمایه‌داری پس از شکست رقبای تاریخی خود، وارد مرحله‌ای از گسترش خطرناک و «مهارنشده» شد. آیا مسئله سرمایه‌داری امروز دقیقاً از پیروزی کامل آن ناشی می‌شود؟

برای مدتی چنین به نظر می‌رسید؛ به‌ویژه در دوران «نظم نوین جهانی» نئولیبرال که پس از سال ۱۹۹۰ شکل گرفت. اما اکنون آن نظم در حال فروپاشی است و به نظر می‌رسد دگرگونی دیگری در جریان باشد. به‌جای یک اقتصاد جهانی که دولتی جهانی آن را ظاهراً به نمایندگی از کل جهان اداره کند ــ اما در واقع در خدمت سرمایه داخلی تنها دولت‌ـ‌ملت مستقلِ باقی‌مانده، یعنی ایالات متحده، باشد ــ اکنون با نوع تازه‌ای از دولت‌گرایی روبه‌رو هستیم. دولت‌های رقیب در جهانی چندقطبی، که دیگر تک‌قطبی نیست، در حال شکل‌دادن به ائتلاف‌ها و دسته‌بندی‌های تازه‌اند. آن‌ها زنجیره‌های تأمین ملی و بین‌المللی خود را بازسازمان‌دهی می‌کنند تا به بالاترین میزان ممکن از خودکفایی دست یابند؛ علیه یکدیگر تحریم و تعرفه وضع می‌کنند؛ و به نام امنیت ملی یا بین‌المللی، کنترل بیشتری بر اقتصادهای خود اعمال می‌کنند. در نتیجه، با گونه‌های بسیار متفاوتی از «سرمایه‌داری» مواجهیم که دولت‌هایی بسیار متفاوت آن‌ها را اداره می‌کنند: ایالات متحده، چین، روسیه و «اروپا»، هر معنایی که این عنوان داشته باشد. آیا هنوز باید از سرمایه‌داری «مهارنشده» سخن گفت؟ یا شاید اکنون با سرمایه‌داری‌هایی روبه‌رو هستیم که یکدیگر را مهار می‌کنند؟
در کتاب، سه روند نزولی عمده بیش از همه برجسته‌اند: کاهش رشد اقتصادی، افزایش نابرابری و بی‌ثباتی فزاینده مالی. به نظر شما کدام‌یک از این روندها امروز خطرناک‌تر است؟
باید بحران مالی دولت سرمایه‌داری را نیز به این فهرست افزود؛ دولتی که تا گردن در بدهی فرورفته و در عین حال، از اخذ مالیات از سرمایه‌ای که به‌شدت متحرک و جابه‌جاپذیر است، ناتوان مانده است. ممکن است با شکل‌گیری بلوک‌هایی از کشورها، «حوزه‌های نفوذ» و امپراتوری‌های منطقه‌ای یا فروجهانی، فرار مالیاتی کاهش یابد یا نیابد. ما هنوز نمی‌دانیم قطب‌های تازه جهان چندقطبی از نظر ساختار داخلی چگونه سازمان خواهند یافت. 
آیا بحران سرمایه‌داری در درجه نخست بحرانی اقتصادی است، یا ابعاد اخلاقی و تمدنی نیز دارد؟ به بیان دیگر، آیا مسئله اصلی نرخ رشد، بدهی و بازارهای مالی است، یا فروپاشی پیوندهای اجتماعی و معانی مشترک؟
باز هم باید گفت که همه این عوامل به یکدیگر پیوند خورده‌اند؛ اما پرسش این است که این پیوند دقیقاً چگونه عمل می‌کند؟ تا همین چندی پیش، تصور می‌کردیم که نفوذ مستمر سرمایه‌داری در جامعه به تضعیف پیوندهای اجتماعی و معانی مشترک خواهد انجامید؛ یعنی گسترش موفقیت‌آمیز سرمایه‌داری نه‌فقط به‌صورت افقی و به سوی جوامع غیرسرمایه‌داری، بلکه به‌صورت عمودی و تا ژرفای روابط اجتماعی، این پیوندها و معانی را از درون متزلزل خواهد کرد.
بااین‌حال، به نظر می‌رسد «زیست‌جهان» بیش از آنچه بسیاری تصور می‌کردند، پذیرای شیوه‌ها و منطق سرمایه‌داری است. برای نمونه، صنعت جهانی سرگرمی را در نظر بگیرید؛ صنعتی فوق‌العاده سودآور، با چهره‌های مشهور و ستارگانی که میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر خود را با آنان هم‌هویت می‌دانند. این همان جست‌وجوی تجاری‌شده و کالایی‌شده خوشبختی به سبک آمریکایی است.
یکی از انتقادهای واردشده به کتاب شما این است که با قدرت از «پایان سرمایه‌داری» سخن می‌گوید، اما تصویر روشنی از آنچه ممکن است پس از سرمایه‌داری پدید آید، ارائه نمی‌کند. آیا این ابهام را باید ضعفی نظری دانست، یا بازتاب شرایط تاریخی‌ای است که اکنون در آن به سر می‌بریم؟
حتی مارکس نیز چنین «تصویر روشنی» در اختیار نداشت. او تعیین شکل زندگی پس از سرمایه‌داری را به یک انقلاب اجتماعی موفق واگذار کرد. وبر و شومپیتر نیز که در جناح لیبرال و اساساً طرفدار سرمایه‌داری قرار داشتند، تصور می‌کردند دوران پساسرمایه‌داری با بوروکراتیک‌شدن فراگیر زندگی اجتماعی از راه خواهد رسید. همین دیدگاه درباره ورنر زومبارت نیز صدق می‌کند. هیچ‌یک از آنان تصوری از احیای نئولیبرالی سرمایه‌داری نداشتند؛ احیایی که در زمان خودشان در پشت صحنه، آماده ظهور بود.

برخلاف سنت‌های کلاسیک مارکسیستی، شما تأکید چندانی بر عاملیت انقلابی طبقه کارگر ندارید. آیا در جهان امروز هنوز سوژه یا نیروی سیاسی‌ای وجود دارد که بتواند سرمایه‌داری را مهار یا دگرگون کند؟
من نمی‌بینم که یک انترناسیونال کمونیستی مراکز اصلی قدرت در سرمایه‌داری جهانی معاصر را به تصرف درآورد و آغاز سوسیالیسم را به جهان اعلام کند؛ البته اگر منظور شما چنین چیزی باشد.
آنچه کوشیده‌ام در آثارم بیان کنم این است که محتمل‌ترین مسیر برای رسیدن به چیزی تازه در ورای سرمایه‌داری، فرسایش و زوال «روح سرمایه‌داری» است؛ همان روحی که قلب‌ها و ذهن‌های مردم عادی را به تصرف خود درآورده است: «اخلاق کاری» آنان، «اخلاق مصرفی» آنان و امیدهای عادت‌واره‌شان به فرارسیدن «فردایی بسیار بزرگ، بسیار خوب و شگفت‌انگیز».
من این سبک زندگی را با عبارت «امید بستن، کنار آمدن، تخدیر شدن و خرید کردن» توصیف کرده‌ام. جذابیت روزافزون جریان‌های راست‌گرای ارتجاعی را نشانه‌ای از فروپاشی اخلاقی زندگی روزمره در نظام سرمایه‌داری می‌دانم. اما کاهش شدید نرخ زاد و ولد در جوامع دارای اقتصاد سرمایه‌داری، افزایش تنهایی به‌عنوان یک مسئله اجتماعی و پدیده‌های مشابه را نیز می‌توان از نشانه‌های همین وضعیت دانست.
اگر سرمایه‌داری واقعاً در حال افول است، چرا بسیاری از مردم، حتی شمار زیادی از قربانیان آن، همچنان نمی‌توانند بدیلی برای آن تصور کنند؟
تصور کردن بدیلی برای وضعیتی که در هر مقطع تاریخی بدیهی و مسلم به نظر می‌رسد، همواره دشوار بوده است. به گمان من، تنها زمانی می‌توان چیزی تازه را تصور کرد که آن امر جدید به‌نحوی به واقعیت ملموس نزدیک شده باشد. تخیل ما نیازمند آن است که بر نوعی تجربه نوظهور تکیه کند؛ بر چیزی که احساس می‌کنیم در همین نزدیکی و در آستانه پدیدار شدن است؛ چیزی که هنوز آن را نمی‌بینیم، اما حضورش را حس می‌کنیم. این همان چیزی است که «شهود» می‌نامیم: احساس امکان‌پذیر بودن چیزی، بی‌آنکه هنوز از تحقق آن مطمئن باشیم.
بخش‌هایی از جنبش کارگری در اروپای قرن نوزدهم می‌توانستند اقتصادی سیاسی را تصور کنند که مستقیماً به‌دست کارگران متشکل و بدون وجود دولت اداره شود؛ نظمی سیاسی مبتنی بر سندیکالیسم و حتی آنارکوسندیکالیسم. به باور من، این پنجره امکان در جریان جنگ جهانی اول بسته شد؛ زمانی که دولت مدرن به صورت ممتاز و در عمل انحصاریِ سازمان‌یابی سیاسی تبدیل شد. «جامعه ملل» نیز که در کنفرانس صلح ورسای تأسیس شد، اتحادیه‌ای از دولت‌ها بود، نه اتحادیه‌ای از جوامع.
برخی معتقدند سرمایه‌داری پایان نخواهد یافت، بلکه صرفاً خشن‌تر، نابرابرتر، امنیتی‌تر و کمتر دموکراتیک خواهد شد. آیا ممکن است «پایان سرمایه‌داری» در واقع به معنای ظهور شکل تازه‌ای از سرمایه‌داری اقتدارگرا باشد؟
قطعاً چنین احتمالی وجود دارد؛ در قالب نوعی سرمایه‌داری دولتی که جنگ به آن انسجام می‌بخشد و تا بن دندان مسلح است. چنین نظمی می‌تواند راه‌حلی «پسالیبرال» برای مهار اداره‌ناپذیریِ خزنده جوامع پیشرفته سرمایه‌داری و گسترش روزافزون بی‌هنجاری در آن‌ها باشد.
شما رابطه میان سرمایه‌داری و دموکراسی را رابطه‌ای عمیقاً شکننده توصیف می‌کنید. آیا دموکراسی به قربانی سرمایه‌داری تبدیل شده است، یا سرمایه‌داری دیگر نیازی به دموکراسی ندارد؟
دموکراسی سرمایه‌داری همواره شکننده بوده است. دموکراسی را باید از پایین و از طریق قدرت نیروهای اجتماعی بر سرمایه‌داری تحمیل می‌کردند و در درون آن می‌کاشتند. در دوران نئولیبرال، سرمایه‌داری با بین‌المللی‌کردن اقتصاد، دموکراسی را از فرایند حکمرانی بر اقتصاد سرمایه‌داری کنار گذاشت. اکنون در برخی جوامع پیشرفته سرمایه‌داری ممکن است شکل تازه‌ای از «دولت جنگی» پدید آید؛ دولتی که جوامع را به نوع جدیدی از جوامع پادگانی تبدیل می‌کند و به نام امنیت ملی، انضباطی سخت‌گیرانه بر شهروندان خود تحمیل می‌کند.
​​​​​​​
در سال‌های اخیر، جنبش‌های راست افراطی، پوپولیسم و ملی‌گرایی در اروپا و ایالات متحده قدرت گرفته‌اند. آیا این پدیده‌ها نشانه شورشی علیه سرمایه‌داری‌اند، یا خود به سازوکارهای تازه‌ای برای بقای سرمایه‌داری تبدیل شده‌اند؟
همان‌گونه که پولانی به ما آموخت، این پدیده‌ها می‌توانند هر دو نقش را ایفا کنند. فاشیسمِ دوره میان دو جنگ جهانی برای در امان ماندن از بی‌ثباتی‌ها و نوسانات بازار، به‌ویژه بازارهای مالی بین‌المللی، به دولت متوسل شد. اما هنگامی که «پوپولیسم» فاشیستی قدرت را به دست گرفت، ناگزیر شد در برابر برتری سرمایه و طبقه سرمایه‌دار سر فرود آورد؛ زیرا برای تأمین نیازهای معیشتی مردم و تجهیز ارتش ملی به آن‌ها وابسته بود.
در نهایت، یک دولت راست‌گرا ممکن است در برابر فشار سرمایه به همان اندازه آسیب‌پذیر باشد که یک دولت چپ‌گرا. باید دید دولت چین تا چه اندازه در برابر انبوه الیگارش‌های صنعتی‌ای که در دوران نئولیبرالیسم جهانی در این کشور سر برآورده‌اند، مطیع و تابع خواهد شد.
برخی منتقدان معتقدند تحلیل شما تا اندازه‌ای اروپامحور است و توجه کافی به چین، هند، آمریکای لاتین و جنوب جهانی ندارد. آیا سرمایه‌داری در مرکز و پیرامون از منطق یکسانی در مسیر افول پیروی می‌کند؟
ای کاش پاسخ این پرسش را می‌دانستم. تعریفی که خود من از سرمایه‌داری ارائه کرده‌ام -  و پیشتر به آن اشاره کردم -  نشان می‌دهد که در نهایت، پاسخ احتمالاً مثبت است. بااین‌حال، اینکه فرایند زوال از کجا آغاز خواهد شد و چگونه در سراسر جامعه جهانی گسترش خواهد یافت، احتمالاً از مکانی به مکان دیگر متفاوت است؛ و چه‌بسا این تفاوت‌ها بسیار اساسی و تعیین‌کننده باشند.
برخی چین را الگویی موفق از «سرمایه‌داری دولتی» می‌دانند و برخی دیگر آن را بدیلی برای سرمایه‌داری لیبرال غربی تلقی می‌کنند. آیا از نظر شما چین نشانه‌ای از بازسازی و تجدید حیات سرمایه‌داری است، یا یکی از نمودهای بحران آن؟
برای پاسخ به این پرسش باید آن را در چارچوب چندقطبی‌شدنِ در حال ظهور نظام بین‌الملل بررسی کرد. چین از نظر من اقتصادی سرمایه‌داری است که درون یک دولت کمونیستی قرار گرفته است. افزایش تنش‌ها و منازعات بین‌المللی ممکن است قدرت این دولت بر اقتصاد و جامعه را تقویت کند. اگر ایالات متحده به چین حمله کند - احتمالی که چندان هم بعید نیست - دولت کمونیستی چین ممکن است کنترل خود را بر اقتصاد سرمایه‌داری این کشور گسترش دهد. به‌طور کلی، به گمان من دورانی که می‌توانستیم «الگوهای ملی سرمایه‌داری» یا «اقتصاد سیاسی» را چنان با یکدیگر مقایسه کنیم که گویی نظام‌هایی مستقل، منفرد و جدا از محیط بیرونی هستند، به پایان رسیده است. اینکه در آینده سرمایه‌داری، دموکراسی و سوسیالیسم در هر کشور چه نسبتی با یکدیگر پیدا کنند، تا حد بسیار زیادی به روابط خارجی آن کشور و موقعیتش در نظام جهانی وابسته خواهد بود. ازاین‌رو، دیگر نمی‌توانیم این وابستگی را نادیده بگیریم؛ کاری که در مطالعات اقتصاد سیاسی تطبیقی، کم‌وبیش و البته به‌سادگی، انجام می‌دادیم.
شما از تضعیف نهادهایی سخن می‌گویید که زمانی سرمایه‌داری را مهار می‌کردند؛ نهادهایی مانند اتحادیه‌های کارگری، دولت‌های رفاه و احزاب سیاسی توده‌ای. آیا هنوز می‌توان این نهادها را احیا کرد، یا سرمایه‌داری آن‌ها را برای همیشه بی‌اثر ساخته است؟
نئولیبرالیسم این نهادها را، به سود سرمایه‌داری، بی‌اثر کرده است. هنوز نمی‌دانیم در دولت‌ها یا مجموعه‌های متشکل از دولت‌های آینده، در شرایط یک نظام چندقطبی رقابتی، چه نوع سازمان‌های جمعی تازه‌ای پدید خواهند آمد. اما احیای ساده و مستقیم نهادهای گذشته ناممکن به نظر می‌رسد؛ تاریخ عیناً تکرار نمی‌شود.
بحران زیست‌محیطی در کتاب شما مطرح شده است، اما برخی معتقدند این بحران باید در کانون هر بحثی درباره پایان سرمایه‌داری قرار گیرد. آیا محیط‌زیست اکنون به آخرین و قطعی‌ترین حد تاریخی سرمایه‌داری تبدیل شده است؟
چرا باید چنین باشد؟ سود یا سرمایه مازاد را می‌توان از فعالیت‌های تجاری غیرمادی نیز به دست آورد؛ همان‌گونه که در اقتصاد توجه یا صنعت سرگرمی رخ می‌دهد. همچنین می‌توان از ترمیم محیط‌زیست، ایجاد سازوکارهای محافظتی در برابر شرایط نامساعد آب‌وهوایی یا جایگزین‌کردن موتورهای درون‌سوز با موتورهای الکتریکی سود به دست آورد. چه‌بسا هنوز کالاهای عمومی دیگری نیز وجود داشته باشند که سرمایه‌داری بتواند با ابتکار و خلاقیت خاص خود، تولید آن‌ها را به بنگاه‌های خصوصی واگذار کند و به عرصه‌ای برای کسب سود تبدیل سازد.
آیا هوش مصنوعی و اقتصاد پلتفرمی، سرمایه‌داری را وارد مرحله تازه‌ای کرده‌اند؛ مرحله‌ای که در آن حتی نیروی کار انسانی نیز دیگر به اندازه گذشته برای انباشت سرمایه ضروری نیست؟
بله، احتمالاً چنین است؛ هرچند نه درباره همه انواع نیروی کار انسانی. پلیس، مرزبانان و نیروهای نظامی، چه هوش مصنوعی وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، همواره مورد نیاز خواهند بود. بااین‌حال، احتمالاً شمار افرادی که دیگر به نیروی کارشان نیازی نیست - همان چیزی که «جمعیت مازاد» نامیده می‌شود - افزایش خواهد یافت و این امر می‌تواند به بروز مشکلاتی در زمینه امنیت داخلی منجر شود.
اگر سرمایه‌داری از خلال بحران‌های خود به بقا ادامه می‌دهد، آیا باید بحران را بیماری سرمایه‌داری دانست، یا شیوه عادی و همیشگیِ وجود آن؟
حالت دوم؛ همان‌گونه که در آغاز نیز اشاره کردم. سرمایه‌داری و جوامع سرمایه‌داری هیچ‌گاه در وضعیت سکون باقی نمی‌مانند. تحولاتی که درون آن‌ها رخ می‌دهد - یعنی تغییراتی که از «تخریب خلاق» سرمایه‌داری، به تعبیر شومپیتر، ناشی می‌شود - چنان سریع پیش می‌رود که پیش‌بینی آینده را ناممکن می‌سازد. سه دهه پیش، درباره شیوه‌ای که امروز زندگی می‌کنیم چه می‌دانستید؟ اساساً چه چیزی را می‌توانستید حدس بزنید؟ هیچ‌گاه نمی‌توان با اطمینان دانست که در مرحله بعد چه چیزی در انتظار ماست.
شما بارها درباره تضعیف سیاست در برابر منطق بازار نوشته‌اید. آیا هنوز امکانی برای بازگشت سیاست، دولت و تصمیم‌گیری جمعی به‌عنوان نیروهایی که قادر به مهار سرمایه باشند، می‌بینید؟
باید نشانه‌های این بازگشت را در بستر جهانی‌زداییِ اقتصاد جهانی و شکل‌گیری یک نظام دولتی چندقطبی جست‌وجو کرد: در تحریم‌ها، بایکوت‌ها، زنجیره‌های تأمینی که موضوع مذاکره و چانه‌زنی قرار می‌گیرند، تلاش‌های مناقشه‌برانگیز برای دستیابی به خودکفایی، گسترش صنایع تسلیحاتی و پدیده‌های مشابه.
اگر امروز، سال‌ها پس از انتشار کتاب، می‌خواستید عنوان تازه‌ای برای آن انتخاب کنید، آیا همچنان می‌پرسیدید: «سرمایه‌داری چگونه پایان خواهد یافت؟» یا اکنون پرسش دقیق‌تر این بود: «چگونه در میان ویرانه‌های سرمایه‌داری زندگی خواهیم کرد؟»
به گمانم این‌ها دو مسئله متفاوت‌اند. حتی همین امروز نیز ویرانه‌های سرمایه‌داری در همه‌جا دیده می‌شوند؛ مانند شهرهای متروکه و ارواح‌زده غرب آمریکا. موج‌های گرمای تابستان امسال و تابستان‌های آینده، ذوب‌شدن یخ‌های قطبی و ناپدیدشدن یخچال‌های طبیعی را نیز در نظر بگیرید. من در چنین زمینه‌ای هرگز از ضمیر «ما» استفاده نمی‌کنم. ایلان ماسک و من، گویی به دو گونه متفاوت تعلق داریم؛ هیچ «مایی» وجود ندارد که بتواند هر دوی ما را دربرگیرد. اطمینان دارم اگر اوضاع دشوار شود، او جایی امن برای خود پیدا خواهد کرد. اما اینکه کسانی مانند من نیز بتوانند چنین جایی بیابند، پرسشی بی‌پاسخ است؛ و احتمالاً پاسخ آن منفی خواهد بود.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار