داستانک

نویسنده:

مترجم:

​​​​​​​مشتری ناشناس
دختر صاحب یک کافه کوچک و آرام در یکی از کوچه‌های قدیمی شهر بود. هر روز صبح قبل از باز کردن در، میزها را مرتب می‌کرد، گل‌ها را تازه می‌کرد و به گوشه‌گوشه کافه نگاهی می‌انداخت تا مطمئن شود همه‌چیز سر جایش است. 
چند روزی بود که یک مشتری عجیب به کافه می‌آمد. پیرزنی با عصا و عینک دودی که همیشه در گوشه‌ترین میز می‌نشست. سفارش او همیشه یکسان بود: قهوه تلخ و یک کیک ساده. پیرزن هر بار ساعت‌ها در سکوت می‌نشست، گاهی دفترچه کوچکی از جیبش در می‌آورد و چیزی می‌نوشت، و بعد بدون هیچ حرفی می‌رفت. دختر کنجکاو شده بود. آن زن کیست؟ چرا همیشه تنها می‌آید؟ اما هر بار که می‌خواست چیزی بپرسد، جرئت نمی‌کرد.
یک روز عصر، هنگام جمع کردن میزها، همان خانم پاکتی روی میز گذاشته و رفته بود. دختر پاکت را برداشت و باز کرد. داخل آن یک نامه بود:
«صاحب کافه عزیز،
شاید برایتان عجیب باشد که چرا هر روز به این جا می‌آیم. این جا تنها جایی است که آرامش پیدا می‌کنم. بوی قهوه‌هایتان، موسیقی ملایمی که پخش می‌کنید و لبخندهای شما، برای من که از دنیا خسته‌ام، حکم یک پناهگاه را دارد.
از این که این فضا را خلق کرده‌اید ممنونم. شاید روزی برگردم و بیشتر از خودم بگویم، اما فعلاً فقط می‌خواستم تشکر کنم.
با احترام،
یک مشتری ناشناس»
دختر لبخند زد. برای اولین بار فهمید که کارش، فراتر از یک کافه‌داری ساده است؛ او بخشی از زندگی دیگران شده بود.ع. ک
10 صفحه اول