دستفروشی كه سركار بود

نویسنده:

مترجم:

​​​​​​​چند تا پسر جوان دورش را گرفته بودند. معلوم نبود چه می‌گفتند و چرا می‌خندیدند. اما معلوم بود پسر دستفروش را سرکار گذاشتند. طاقت نیاوردم و گفتم: «چه کارش دارید بیچاره رو؟» یکی از جوان‌ها گفت: «به تو چه»؟ یکی دیگر گفت: «ولش کن» و رفتند. به پسر دستفروش گفتم: «نفهمیدی سركارت گذاشتن؟» پسر گفت: «فهمیدم! سركار بذارن؛ اما بخرن!»
10 صفحه اول