فرصتی برای بازسازی ذهن
نویسنده: صابری
مترجم:
گاهی عصرها، وقتی شهری که دوستش دارم خسته و بیحوصله است، کفشهایم را میپوشم و راه میافتم بیهدف، بیمقصد. خیابانها و کوچهها، خانههای خفته با چراغهای زرد کمرنگ، و هوای خنکِ دم غروب، همه آرامم میکنند. هر قدم که جلو میروم، حس میکنم سنگینی فکرهایم کمی سبکتر میشود. ذهنم میان سکوت شهر و صدای پاهایم راه میافتد و آرامآرام از اضطراب روز جدا میشود. در این بودن و رفتن، گاهی چشمهایم زیباییهایی را میبینند که در هیاهو گم شده بود: گیاه کوچکی که از دل آسفالت سر برآورده، پیرمردی که کنار پنجره نشسته و آسمان، همیشه بزرگتر از دردهایم. همین لحظههاست که به خودم اجازه میدهم به زندگی فکر کنم، نه فقط مسئلهها. بعد از هر پیادهروی، همیشه آرامترم. انگار در سادهترین شکل ممکن، ذهنم و روحم کمی نفس میکشد. پژوهشها هم نشان دادهاند که پیادهروی حتی کوتاه، اضطراب و استرس را کمتر میکند و به مغز ما فرصتی تازه برای بازسازی میدهد.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


