آخرین غزلخوانی فرمانده مسعود
امروز سالروز شهادت احمد شاه مسعود است؛ شیر دره پنجشیر یا بهقول مردم سرزمینش «آمر صاحب»، کسیکه دنیا او را بهعنوان یکی از بزرگ ترین فرماندهان جنگهای چریکی میشناسد، اما عاشق حافظ بود و فردوسی، در سختترین شرایط غزل میخواند و همیشه کتاب همراهش بودنویسنده: صابری
مترجم:

امروز، در سالروز شهادت احمدشاه مسعود؛ «شیر دره پنجشیر» و قهرمانی که افغانستانیها او را «آمر صاحب» خطاب میکنند بار دیگر نام مردی بر زبانهاست که هم با ارتش سرخ شوروی جنگید، هم در روزهایی که پس از سقوط کابل توسط طالبان بیشتر فرماندهان کشور را ترک کردند، در زادگاهش ماند و از خاک و مردمش دفاع کرد. دو روز مانده به حادثه ۱۱ سپتامبر، تروریستها با نقاب خبرنگار به او نزدیک شدند و ترورش کردند؛ اما روایت زندگیاش فراتر از میدان جنگ است. در این پرونده، با رجوع به خاطرات یاران، تصویر تازهای از احمدشاه مسعود روایت میکنیم: فرماندهی که در دل آتش نبرد، مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی میخواند، شبها غزل حافظ را زمزمه میکرد و کمال انسان را در عشق حقیقی میجست.

زندگی ساده فرماندهی که مثنوی و شاهنامه میخواند
کاکا تاجالدین پدرهمسر احمد شاه مسعود در کتاب «افسوس برای نرگسهای افغانستان» ناگفتههایی خواندنی درباره آمرصاحب دارد
«ژیلا بنییعقوب» روزنامهنگار ایرانی سفرهای زیادی به افغانستان داشته است و کتاب «افسوس برای نرگسهای افغانستان» روایت چند سفر او به این دیار است. بنییعقوب طی سفرهای چندین و چندساله و طولانی موفق شد با ۳۳ نفر از نزدیکترین آشنایان مسعود دیدار کند تا شرحی از زندگی و افکار شخصی او را در کتاب «فرمانده مسعود» به رشته تحریر دربیاورد. مسعود که در تمام سفرهایش حتماً قرآن و دیوان حافظ را همراه داشت. دنیا این فرمانده بزرگ را بیشتر بهعنوان چهرهای نظامی میشناسد اما در بخشهایی از کتاب «افسوس برای...» با جنبهای متفاوت از شخصیتش آشنا میشویم.

دیدار از مزار و کتابخانه آمر صاحب
در شمال افغانستان و در جادههای پرپیچوخم و سرسبز «دره پنجشیر» به جلو میرویم و راهنمای افغانم با شور و شوق زیاد درباره منطقه توضیح میدهد. او که از اهالی پنجشیر است، با لحن غرورآمیزی درباره زادگاه احمد شاه مسعود حرف میزند... آرامگاه مسعود در تپه «سریچه» واقع است؛ محلی که پیش از این دفتر کار آمر صاحب در آن قرار داشت و از آنجا میتوان منزلش را دید... بعد از دیدار مزار احمدشاه مسعود به همراه راهنمای افغانم به منزل «کاکا تاجالدین»، پدر همسر مسعود میروم کاکا تاجالدین یکی از نخستین رزمندگانی بود که در سال ۱۳۵۸ به احمد شاه مسعود ملحق شد و در بسیاری از نبردها همراهش جنگید... او قبل از هر چیز مرا به طبقه دوم خانهاش میبرد تا کتابخانه مسعود شهید را نشانم بدهد؛ کتابخانهای با چند هزار جلد کتاب، یک میز آهنی و چند صندلی که مسعود ساعتها در آنجا مینشست و به مطالعه کتابهای مورد علاقهاش میپرداخت. در کتابخانه مسعود همه نوع کتابی یافت میشود: هنری، ادبیات، ریاضیات، روانشناسی، دین، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و... بیشتر کتابها به زبان فارسی و چاپ ایران هستند؛ تعداد زیادی رمان خارجی و ایرانی در کتابخانهاش وجود دارد.
عشق آمر صاحب به شاهنامه
کاکا تاجالدین به من میگوید مسعود همیشه مطالعه میکرد و در سختترین نبردها هم چند جلد کتاب با خود همراه داشت. در میان کتابها، بعد از قرآن، سرگذشت سرداران جنگی را زیاد مطالعه میکرد، به زندگینامه مردان بزرگ نیز علاقه فراوان داشت و همینطور مطالعه تاریخ به سبک ابنخلدون را خیلی دوست داشت و میگفت که مقدمه ابنخلدون را چند بار خوانده است. مسعود خواندن شعر را هم زیاد دوست داشت و یکبار به «رضا دقتی»، عکاس ایرانی، گفته بود: «اگر قرار باشد سه کتاب را با خود همراه داشته باشم، قرآن مجید، مثنوی معنوی و شاهنامه فردوسی را برمیگزینم.»
حافظخوانی شب قبل از شهادت
عماد بعدها برای کاکا تاجالدین تعریف کرده که مسعود همان شب (شب قبل از انفجار) به آنها گفته بود: «امشب شب شعر است، بیایید درباره جنگ و سیاست حرف نزنیم و فقط غزلهای حافظ را بخوانیم و درباره آن صحبت کنیم». جلسه شعرخوانی مسعود با دوستانش آن شب تا ساعت دو و نیم بامداد ادامه پیدا کرد. احمد شاه مسعود از مسعود خلیلی خواسته بود تا این غزل حافظ را چند بار با صدای بلند بخواند:
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
زندگی ساده فرمانده مسعود
کاکا تاجالدین به عکس مسعود که به دیوار روبهرو نصب شده نگاه میکند و اشک از گوشه چشمهایش سُر میخورد؛ من به عکس نگاه میکنم. مسعود با همان کلاه پکول همیشگیاش در کنار احمد پسرش. کاکا تاجالدین بدون اینکه پلک بزند همینطور خیره به عکس مسعود و نوهاش نگاه میکند...کاکا تاجالدین به یاد میآورد که احمد ولی، برادر مسعود شهید، یکبار از او خواسته بود تا اجازه دهد احمد، پسر مسعود را نزد خود به لندن ببرد تا در آنجا تحصیل کند. مسعود بهشدت با پیشنهاد برادرش مخالفت کرده و به او گفته بود مگر پسر من با پسر دیگران چه فرقی دارد که آنها در داخل باشند و او به خارج برود؟ کاکا تاجالدین میگوید مسعود زندگی سادهای داشت و این سادگی حتی در حرفزدن و نحوه نشستنش در جلسات هم مشخص بود. سالها خانه نداشت و در قرارگاهها با مجاهدین زندگی میکرد. بعدها دو اتاق ساده را در خانه ویران پدرش آباد کرد که در یکی از آن اتاقها خانوادهاش زندگی میکردند و در دیگری مراجعان را میپذیرفت. در اواخر عمرش یک خانه جدید ساخت و همسرش از اینکه خانه شخصی دارند خیلی خوشحال بود.
شبی با آمر صاحب؛ از حافظخوانی تا راز کمال
روایتی از محمد فهیم دشتی روزنامهنگاری که تا آن آخرین لحظات زندگی به آرمان احمدشاه مسعود وفادار ماند، درباره گفتوگویی که با شعر حافظ آغاز شد و با سخنانی عمیق درباره عشق حقیقی به پایان رسید

محمد فهیم دشتی روزنامهنگار، نویسنده و سخنگوی جبهه مقاومت ملی افغانستان بود. او از نزدیکان احمد شاه مسعود و از اعضای کلیدی ائتلاف شمال در دوران مقاومت علیه طالبان بهشمار میرفت. دشتی در حوزه رسانه فعال بود و سردبیری نشریات سیاسی را برعهده داشت. پس از سقوط کابل در ۲۰۲۱، در کنار احمد مسعود پسر احمدشاه مسعود در دره پنجشیر به مقاومت علیه طالبان پرداخت. او رویکردی روشنفکرانه و ملیگرایانه داشت و تلاش میکرد روایت مقاومت را در سطح بینالمللی بازتاب دهد. در سپتامبر ۲۰۲۱ در جریان حمله طالبان به پنجشیر جان باخت و بهعنوان چهرهای فرهنگی مقاومتی در حافظه جمعی باقی ماند. دشتی که تا آخرین لحظات زندگی احمدشاه مسعود کنارش بود در کتاب «دور و نزدیک آمر صاحب» خاطراتش از روزهای نوجوانی و شروع شیفتگی این قهرمان ملی را تا لحظهای که دو تروریست شهادت مسعود را رقم زدهاند روایت کرده است؛ در بخشهایی از کتاب، خاطرات دشتی را میخوانیم که آن زمان جوان بوده و در کوران جنگ شبی با مسعود حافظخوانی را تجربه میکند.

بیدار ماندن برای دیدار مسعود
چند روز دیگر هم در خواجه بهاالدین ماندم؛ اما فرصت دیدار آمر صاحب، میسر نمیشد. آمر صاحب اکثر وقتش را در خطوط مقدم جبهه می گذاشتند. یک شب تا نزدیکهای صبح بیدار ماندم؛ اما آن شب آمر صاحب نیامد. شب بعد باز هم قصد کردم بیدار بمانم؛ ولی بیدار ماندن در آن شبها ساده نبود... از یکی از بچههای کماندو اجازه خواستم به اتاق آمر صاحب بروم و دیوان شعر حافظ را بردارم و بخوانم. کتاب را گرفتم و روی صفه ساختمان، بر یک چوکی نشستم و زیر نور ماه کامل که در آسمان میدرخشید، چند تا از شعرهای حافظ را خواندم. شب قبل هم نخوابیده بودم، خوابم میآمد؛ ولی سعی داشتم همچنان بیدار بمانم... نمیدانم چه وقت شب به خواب رفتم؛ اما وقتی گرمای یک دست را بر شانههایم احساس کردم از خواب پریدم. آمر صاحب بالای سرم ایستاده بود. بلافاصله از چوکی بلند شدم. به اتاقش رفت و از آنجا به تشناب. از پشت کلکین میدیدم که با چه آرامشی در نماز ایستاده است. نماز و دعای طولانیاش که پایان یافت، با اشاره مرا به اتاقش خواند.
میدانی کمال انسان در چیست؟
همین که وارد اتاق شدم پرسید: «این شعرها را فقط میخوانی یا چیزی هم از آن میفهمی؟» باز با آهستگی پاسخ دادم که کمکم چیزهایی هم میفهمم. کتاب را برداشت، به رسم معمول فال گرفت و بعد به من داد تا بخوانم. این غزل بود:
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
وقتی به این بیت رسیدم:
یارب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید
آمر صاحب خواست که شرح این بیت را بگویم. چیزهایی گفتم؛ اما از ابروان بالا انداخته آمر صاحب به نظرم میآمد که چندان به مذاقش برابر نیست. غزل با این بیت به آخر رسید:
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
لبخندی بر لبان آمر صاحب نقش بست. بعد کمی به فکر فرو رفت و اینگونه آغاز کرد: «آن بیت پیشتر حامل پیام زیبا و جالبی است. آدمها در زندگیشان تجربههای مختلفی از عشق دارند. حالا این عشق میتواند مجاز باشد یا حقیقت؛ اما حقیقت این است که تنها عشق حقیقی میتواند آدمها را به کمال برساند.» باز لبخندی زد و پرسید: «معنای کمال را میفهمی؟» پاسخ ندادم. در واقع نمیدانستم چه بگویم یا نمیخواستم با آنچه میگویم فرصت کوتاهی را که دست داده بود و میتوانستم درسهای تازهای از آمر صاحب بگیرم، با سخنان پراکنده خود هدر دهم. ادامه داد: «آدمها کمال را در چیزهای مختلفی جستوجو میکنند. برای یکی کمال رسیدن به قدرت است یا به شهرت و ثروت یا به دانش و از چیزهای دیگری. درست است که در زندگی، بخشی از اینها شاید نیاز باشد و آدمها بخواهند به آن برسند یا از آن استفاده ببرند؛ ولی کمال آدمی در عشق حقیقی، یا همان عشق به پروردگار است...» به سختی به خود جرئت دادم بپرسم که چگونه میشود به چنین عشقی دست یافت؟ مکث کرد... «فکر میکنی آسان است؟» جواب نگفتم؛ اما خودش پاسخ این پرسش را داد: «در یک کلام ساده است؛ به پروردگار ایمان داشتن، به آن ذات توکل کردن، برای او زندگی کردن و جان دادن و پروردگار را در همه حالات حاضر دانستن...»
روزی که پنجشیر سیاهپوش شد
فهیم دشتی تا لحظه آخر در همان اتاقی بود که احمدشاه به شهادت رسید. او در همان کتاب «دور و نزدیک آمر صاحب» بهتفصیل ماجرای حضور تروریستها در لباس خبرنگار را نقل میکند؛ افرادی وابسته به القاعده که دو روز قبل از حوادث ۱۱ سپتامبر با پوششی حسابشده و در حالی که روزها تظاهر به درخواست مصاحبه کرده بودند، با طراحی خاصی که در دوربینشان بود توانستند به احمدشاه مسعود نزدیک شده و ترورش کنند؛ بخش کوتاهی از روایت او را میخوانیم:

با کمرهام مشغول بودم تا اگر بتوانم نور آن را بهگونهای تنظیم کنم که نور مخالف را از بین ببرد... احتمالاً 15 یا 20 ثانیه با کمرهام مشغول بودم که صدای انفجاری را شنیدم و هرچند چشمانم بهصورت طبیعی بسته شد، نور زردرنگی را با چشمان بسته احساس کردم. صدایی را که من شنیدم مثل آواز ترکیدن یک توپ فوتبال بود، در حالی که به گفته کسانی که در دوروبر ساختمان بودند، آواز انفجار آنقدر مهیب بوده که آنان فکر کرده بودند شاید طیاره بم انداخته باشد. برای یک لحظه فکر کردم شاید اشتباهاً دستم به قسمتی از کمره خودم خورده و باعث ترکش آن شده و سوختگیای را که احساس میکنم، ناشی از آن است. از سویی هم؛ چون درد شدیدی را در دستان، روی و پاهایم احساس میکردم... به یاد ندارم که جمشید چه زمانی از اتاق بیرون شده بود. از او خواستم مرا به یک بیمارستان برساند؛ و او پرسید: آمر صاحب چه شد؟ چون برگشتم و به اتاق نظر انداختم دیدم همه در و پنجرهها شکسته و ریختهاند و ساختمان را دود و خاک یکسره فرا گرفته. اینجا بود که دانستم انفجار چه ابعادی داشته است. دو تن از بچههای کماندو، آمر صاحب را از ساختمان بیرون آوردند. آمر صاحب سر تا پا غرق در خون بود. وقتی میگویم سَر تا پا مبالغه نمیکنم؛ شدیدترین جراحات را در قسمت سینه و بطن برداشته بود. کلاهش را بر پیشانی و رویش گذاشته بودند و بالأخره به چوکی عقبی موتر گذاشتندش. من هم در غرفه عقبی، موتر را باز کردم و سوار شدم. در خالیگاه عقب موتر بودم و نمیدانستم به کدام سو روان هستیم... به محل نشست و پرواز هلیکوپترها که رسیدیم، یک هلیکوپتر آماده بود. موتر نزدیک هلیکوپتر توقف کرد. آمر صاحب و بعد مسعود خلیلی را به هلیکوپتر انتقال دادند... از پای راست آمر صاحب خون زیادی جاری بود. دستمال گردنم را به داوود نعیمی دادم و از او خواستم پای آمر صاحب را محکم ببندد تا خونریزی قطع شود. در آن لحظه، در روزهای بعد و شاید برای مدتهای بسیار طولانی نمیتوانستم خود را قانع کنم که ممکن است آمر صاحب دیگر در میان ما نباشد؛ ولی وقتی بعدها در مورد آن لحظه دقیقتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که آمر صاحب در همان لحظات نخستین پس از انفجار جان به جانآفرین تسلیم کرده بود... تمام پرواز کمتر از 10 دقیقه طول کشید و هلیکوپتر در کنار بیمارستان کوچکی که برای قربانیان جنگ در شهرک فرخار تاجیکستان از سوی داکتران هندی ایجاد شده بود، به زمین نشست. آخرین باری که آمر صاحب را دیدم زمانی بود که به قصد انتقال به بیمارستان از هلیکوپتر بیرونش بردند و ما دیدار به قیامت ماندیم.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده
-
مالیات قانونی از فیلترینگ غیرقانونی!
-
زیر پوست شب ناآرام استانبول
-
پایان معاون حاشیه ساز
-
جلال؛ عصبِ شعلهور و عاصی عصر!
-
وحدت، دست یافتنی است اگر...
-
چله قیمت میوه
-
اخاذی وسرقت ،دسیسه پلیدگروهبان قلابی !
-
مردمیسازی اقتصاد در ایستگاه پتروپالایشگاهها
-
تلنگر کافا کامل شد
-
آخرین غزلخوانی فرمانده مسعود
-
مبانی بر مدار تکمیل و اصلاح


