خسته ازمقایسه !

نویسنده:

مترجم:

من اهل تربت حیدریه هستم و تا کلاس پنجم دبستان درس خواندم چون روستای ما بیشتر از این مقطع تحصیلی نداشت. پدرم خیلی زود فوت کرد و هزینه زندگی مرا مادرم و دایی ام می دادند. زمانی که فقط ۱۴سال داشتم با پسردایی ام ازدواج کردم و مدت۱۰ سال با او زندگی را ادامه دادم. ولی بچه دار نشدم، برای همین هم او مرا طلاق داد. چند سال ازدواج نکردم و سرکار می رفتم و کارگاه خیاطی زدم. خدا رو شکر درآمد خوبی داشتم چند تا خانم هم برایم کار می کردند. از زندگی ام راضی بودم خانه و ماشین خریدم و روزگار آرامی را تجربه می کردم . حالا دیگر۳۳ ساله بودم و گویی خلایی در زندگی ام وجود داشت ،چون از تنهایی رنج می بردم در همین حال یکی ازکسانی که با او کار می کردم چند سالی بود که به خاطر فوت  همسرش تنها زندگی می کرد. او وقتی مرا درکارگاه می دید باهم حرف می‌زدیم. چند بار هم با بچه های کارگاه بیرون رفتیم. آن جا بیشتر باهم حرف زدیم ازخیلی ازنظرها بهم می خوردیم. او از زندگی عاشقانه با همسرش خیلی تعریف می کرد. من با حرف های او در رویا بودم و فکرمی کردم با اخلاق خوب او اگر با هم ازدواج کنیم خوشبخت ترین آدم دنیا می‌شوم.
 خلاصه با هم ازدواج کردیم. اما «ناصر» از روز اول مرا با همسرش مقایسه می کرد. حتی درکوچک ترین مسائل، در ظاهر، اخلاق، خانه داری، لباس پوشیدن و همه چیز با همسرش مقایسه می شدم. اوایل با خودم فکر می کردم شوخی می کند ولی آرام آرام این رفتارها برایم آزار دهنده شد. کار به جایی رسید که دیگرحتی نزد دوست وآشنا هم مرا با همسر سابقش مقایسه می کرد و غرور و عزتم را زیر پا می گذاشت. یک شب باز هم وقتی مرا با همسرش مقایسه می کرد، من هم گفتم به درک که همسرت این جوری بوده! او هم با مشت و لگد به جانم افتاد و مرا به شدت کتک زد و بعدهم با مادرم تماس گرفت که مادرم به دنبالم آمد و با او به خانه رفتم. حالا آمدم تا شما به من کمک کنید واقعا از این رفتارهای مقایسه آمیز خسته شده ام. ای کاش...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با راهنمایی های تجربی سرهنگ ابراهیم عربخانی(رئیس کلانتری گلشهر مشهد) اقدامات مشاوره ای و روان شناختی در پرونده این زن ۳۸ ساله در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری با دعوت از همسر این زن جوان آغازشد .
براساس ماجرای واقعی درزیر پوست شهر
10 صفحه اول