گفت روی سنگ قبرم بنویسید پسر ایران

گفت‌‌‌وگو با پدر پارسا منصور قهرمان رشته پدل که با تمام وجودش عاشق ایران بود  

نویسنده: فائزه مهاجر | روزنامه نگار

مترجم:

گفت‌‌وگو با آقای هزارجریبی پدر شهید پارسا منصور که در اولین شب تجاوز اسرائیل به خاک کشور به شهادت رسید؛ پدری که نه تنها پدر، بلکه هم‌نفس، رفیق و همراه پسرش بود. این گفت‌وگو روایتی است از عمق رابطه‌ای انسانی و پدرانه که در دل آن، جوانی به نام پارسا، تبدیل به قهرمانی واقعی می‌شود.

​​​​​​​

پدر و پسر نبودیم، رفیق بودیم
پدر پارسا با بغضی که در صدایش موج می‌زند، سخنش را آغاز می‌کند: «ما فقط پدر و پسر نبودیم. ما رفیق بودیم. چه زمانی که کوچک بود و چه وقتی که بزرگ شده بود و مردی شده بود برای خودش. در سطح هم، کنار هم، شبیه دو دوست واقعی. نه من به‌‌‌عنوان پدر، از بالا به او نگاه می‌کردم و نه او به‌‌‌عنوان فرزند، از من فاصله می‌گرفت. با هم مشورت می‌کردیم، با هم برنامه‌ریزی می‌کردیم، بعد از رفتنش، واقعاً احساس کردم پشت و پناهم رفت، پارسا یک پسر معمولی نبود. تا می‌گفتم پارسا و مثلا از او خواسته‌ای داشتم همیشه با تمام توان برای انجام دادن کار و کمک به من حاضر بود و می‌رفت در دل کار. پر از استقامت و پشتکار بود. یک ورزشکار پرتوان بود که رشته‌های ورزشی مختلفی را کار می‌کرد، از اسکی و تنیس و اسکی روی آب تا تمام ورزش‌های راکتی و توپی ولی این چند سال اخیر بیشتر به پدل می‌پرداخت و مدال طلا و نقره و برنز باشگاهی هم داشت که در این حادثه انفجار همه مدال‌هایش از بین رفت.»
پارسا، پسر ایران
در میان خاطرات، پدر به جمله‌ای اشاره می‌کند که مسیر انتخاب تیتر این مطلب را هم مشخص کرد: «چند سال پیش، وسط کرونا، یک روز گفت: بابا، اگر روزی مردم، روی سنگ قبرم بنویسید «پسر ایران» و چون پرسپولسی هم بود دوست داشت لوگوی پرسپولیس هم روی سنگ قبرش باشد. الان روی سنگ قبرش همین نوشته شده. پسر ایران. پارسا جوانی بود که روی دستانش تتو داشت و شلوار کوتاه ورزشی می‌پوشید و قهرمان پدل بود اما در صفحه اینستاگرامش، یک هایلایت داشت به اسم "ایران‌زمین" که پر بود از جملاتی درباره وطن. مثلا در هفتم تیر عکس شهید بهشتی را استوری می‌کرد یا مثلا تصویر  شهید جهان‌آرا، یا جمله امیدوارم وقتی مرگ به سراغ من می‌آید یا در دامن دماوندت باشم یا روی آب‌های نیلگون خلیج فارس. این‌طور شخصیتی داشت. این چیزها را نه برای دیده شدن  که برای باور خودش نوشته بود.»
آن شب تلخ
پدر، با صدایی که هنوز غم دارد، آن شب تلخ را روایت می‌کند: «آن شب پارسا نگهبان بود، اما به فرمانده‌اش اصرار می‌کند که به او اجازه مرخصی بدهد. فرمانده‌اش گفته بود امشب را بمان و دو روز بعدی که تعطیل است و عید غدیر است به مرخصی برو، اما پارسا دوباره اصرار می‌کند و بالاخره مرخصی می‌گیرد. نیمه‌شب که به خانه برمی‌گردد حدود ساعت دو و نیم شب به خواب می‌رود که کمتر از یک ساعت بعد انفجار اتفاق می‌افتد. منزل ما کنار منزل  یکی از دانشمندان هسته‌ای بود. منزل ایشان چهارطبقه بود و چون دشمن می‌خواسته که تمام منزل کاملا فرو بریزد و ویران شود از مهمات جنگی قوی‌تری برای این منزل استفاده کرده بود؛ به همین دلیل این منطقه تلفات زیادی داشت و پارسا هم در خواب با موج انفجار از بین می‌رود. در صدم ثانیه اتفاق افتاد و من و مادرش رفتیم زیر آوار. فقط قسمتی از سر من از آوار بیرون ماند. همان لحظه که صدای انفجار آمد من زیر لب گفتم نامردها زدند. خودم را بیرون کشیدم، همسرم را هم همین‌‌‌طور و رفتیم سراغ اتاق پارسا و صدایش کردیم اما نبود. پارسا را در نزدیکی اتاق خودمان دیدم سالم افتاده بود روی آوار. موج انفجار او را پرتاب کرده بود نزدیک ما. بدنش سالم بود و من اول تصور کردم بیهوش شده است، دستم را گذاشتم زیر سرش تا بلندش کنم که دیدم ای داد بیداد، جمجمه و مغز همه در اثر موج انفجار نابود شده است. کنارش دراز کشیدم، روی بدنش دست کشیدم و نوازشش کردم و چند دقیقه کنارش ماندم و بعد امدادگران را صدا کردم تا پارسا را به بیرون منتقل کنند. این حرف خوبی نیست ولی اگر با بیماری، تصادف، خفت‌گیری یا در سربازی اتفاقی رخ می‌داد که پارسا می‌رفت من نابود می‌شدم ولی از این راضی هستم که پارسا خیلی باشکوه رفت. در آن وضعیت تهران و اوج بمباران جمعیت زیادی برای تشییع او آمده بودند و خیلی باشکوه بدرقه‌اش کردند.  الان هم مزارش روبه روی مزار شهید بهشتی است.»
آدم‌ها  از ۹ تا ۹۰ سال با او رفیق بودند
«در جمع‌های خانوادگی، مسافرت‌ها و مراسم‌های مختلف، همیشه محبوب بود. با هر نسلی می‌ساخت. از پیرمرد ۹۰ ساله‌ای که پدر ورزش پدل ایران بود تا بچه ۱۰ ساله‌ای که با پارسا بازی می‌کرد، همه با او رفیق بودند. به او افتخار می‌کردم. هوای تمام افراد  که پایین‌تر از او بودند ، داشت. فرقی نمی‌کرد که به لحاظ مالی پایین‌تر بود یا سنی یا موارد دیگر. پارسا سرباز بود و حتی در محیطی که خدمت می‌کرد هم همه او را منحصر به فرد می‌دانستند و بعد از شهادتش همه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند و دلشکسته شدند. دوستانش به او می‌گفتند بمب انرژی.»
10 صفحه اول