رفت به زخمیها کمک کند که...
گفتوگو با پسرعمه، رفیق و همکار شهید «مهدی زرتاجی» که تا آخرین لحظه کنارش بودنویسنده: اکرم انتصاری | روزنامه نگار
مترجم:
مهدی 39 ساله بود و اگر در تجاوز اسرائیل شهید نشده بود، شاید الان مشغول وقتگذراندن با دو پسر 10 و 13سالهاش بود. شاید هم دوباره در «سرای» روستای آبا و اجدادیاش مشغول آبیاری زمینشان بود؛ اما داستان «مهدی زرتاجی» چیز دیگری است. او وقتی که لباس هلال احمر بر تن داشت شهید شد، 10 متری پسرعمهاش که همه مسیر زندگی را با هم پیموده بودند. با «احمد انتهایی سرای» که خودش امدادگر هلال احمر است، درباره مهدی گفتوگو کردیم.
محل مصدومها را زدند و ...
احمد و مهدی پسرعمه و پسردایی بودند. هر دو اهل روستای سرایِ شهرستان اسکو. وقتی میفهمد قرار است از مهدی روایت کند، آهی میکشد و شروع میکند: «من و مهدی از کودکی با هم بزرگ شدیم، با هم درس خواندیم، با هم رفتیم هلال احمر. روز شهادت مهدی هم، با هم بودیم. آن روز آمادهباش بودیم. گزارش دادند چند نفر زخمی شدهاند و مهدی رفت که مصدومها را بردارد که آنجا را دوباره زدند و او شهید شد. من چند متری مهدی بودم، با وضعیتی که بود نمیتوانستیم خودمان را نزدیک کنیم. داشتند میزدند و نمیتوانستیم جلو برویم اما شهادت مهدی را به چشم دیدیم.»
با مهدی در زلزله سرپل ذهاب هم بودیم
این امدادگر از نحوه شروع فعالیتشان در هلال احمر میگوید: «ما خدمتمان را از جمشیر شروع کردیم و تا الان همانجا خدمت میکردیم. از سال 90 در هلال احمر مشغول به کار شدیم و در خیلی از حوادث جادهای، دریایی، بلایای طبیعی و... با هم بودیم و مصدومان را به بیمارستان انتقال میدادیم. بعد هم کاردانی امداد و سوانح و کارشناسی امداد و نجات خواندیم. کمکم عاشق هلال احمر شدیم و حدود 6 سال بهطور داوطلبانه کار کردیم تا اینکه سال 96 آزمون استخدامی گذاشتند. من و مهدی با هم شرکت کردیم و هر دو جذب هلال احمر شدیم و قرارداد امضا کردیم. از آن به بعد هم در عملیات زیادی شرکت کردیم. از جمله زلزله ورزقان و سرپل ذهاب در کرمانشاه.»
آچار فرانسه روستا و محل کار بود
«مهدی مثل برادرم بود. اصلا دلودماغ ندارم و روحیهام را از دست دادم. کاش من هم با او میرفتم. ما از کودکی به هم قول داده بودیم که هیچوقت از هم جدا نشویم و نمیدانم چطور شد مهدی من را تنها گذاشت.» احمد این جملهها را بین حرفهایش تکرار میکرد و ادامه داد: «مهدی روزی که شهید شد آرام و قرار نداشت. رفته بود برای صبحانه بچهها در اداره نان بربری و پنیر گرفته بود. مهدی از جان و دل خدمت میکرد و برای بقیه مایه میگذاشت. در روستایمان یکی از همولایتیها آدم ضعیفی بود. با کمک نهادهای مختلف برای او یک خانه ساخت و زیر پروبالش را گرفت. همین فرد روزی که مهدی شهید شد، آنقدر گریه میکرد که حال من بیشتر از قبل خراب میشد. مهدی، یک جوریهایی آچار فرانسه روستا و محل کار بود.»
پدرش میگفت کاش بغلش میکردم
پسرعمه مهدی درباره روز شهادت این شهید هلال احمر میگوید: «آن روزی که شهید شد، نوبت مهدی نبود که برود. یعنی قرار بود با تیم بعدی باشد اما با تیم اول رفت. ما صبح آن روز آمادهباش بودیم اما مهدی زنگ زد و گفت بیا برویم. در روستا هم آبیاری داشت اما به پدرش زنگ زده بود که من میخواهم بروم اداره. پدرش میگفت نمیدانستم میرود و دیگر نمیآید و گرنه یکبار بغل میکردم و او را میبوسیدم. مهدی تک پسر خانواده بود و سه خواهر دارد. همیشه عصای دست پدر و مادر پیرش بود و همه کارهایشان را انجام میداد. حال روحی آنها هم خوب نیست؛ اما پدرش گفت مهدی سربلندم کرده است. خون پسر من از بقیه شهدا رنگینتر نبود.»
محل مصدومها را زدند و ...
احمد و مهدی پسرعمه و پسردایی بودند. هر دو اهل روستای سرایِ شهرستان اسکو. وقتی میفهمد قرار است از مهدی روایت کند، آهی میکشد و شروع میکند: «من و مهدی از کودکی با هم بزرگ شدیم، با هم درس خواندیم، با هم رفتیم هلال احمر. روز شهادت مهدی هم، با هم بودیم. آن روز آمادهباش بودیم. گزارش دادند چند نفر زخمی شدهاند و مهدی رفت که مصدومها را بردارد که آنجا را دوباره زدند و او شهید شد. من چند متری مهدی بودم، با وضعیتی که بود نمیتوانستیم خودمان را نزدیک کنیم. داشتند میزدند و نمیتوانستیم جلو برویم اما شهادت مهدی را به چشم دیدیم.»
با مهدی در زلزله سرپل ذهاب هم بودیم
این امدادگر از نحوه شروع فعالیتشان در هلال احمر میگوید: «ما خدمتمان را از جمشیر شروع کردیم و تا الان همانجا خدمت میکردیم. از سال 90 در هلال احمر مشغول به کار شدیم و در خیلی از حوادث جادهای، دریایی، بلایای طبیعی و... با هم بودیم و مصدومان را به بیمارستان انتقال میدادیم. بعد هم کاردانی امداد و سوانح و کارشناسی امداد و نجات خواندیم. کمکم عاشق هلال احمر شدیم و حدود 6 سال بهطور داوطلبانه کار کردیم تا اینکه سال 96 آزمون استخدامی گذاشتند. من و مهدی با هم شرکت کردیم و هر دو جذب هلال احمر شدیم و قرارداد امضا کردیم. از آن به بعد هم در عملیات زیادی شرکت کردیم. از جمله زلزله ورزقان و سرپل ذهاب در کرمانشاه.»
آچار فرانسه روستا و محل کار بود
«مهدی مثل برادرم بود. اصلا دلودماغ ندارم و روحیهام را از دست دادم. کاش من هم با او میرفتم. ما از کودکی به هم قول داده بودیم که هیچوقت از هم جدا نشویم و نمیدانم چطور شد مهدی من را تنها گذاشت.» احمد این جملهها را بین حرفهایش تکرار میکرد و ادامه داد: «مهدی روزی که شهید شد آرام و قرار نداشت. رفته بود برای صبحانه بچهها در اداره نان بربری و پنیر گرفته بود. مهدی از جان و دل خدمت میکرد و برای بقیه مایه میگذاشت. در روستایمان یکی از همولایتیها آدم ضعیفی بود. با کمک نهادهای مختلف برای او یک خانه ساخت و زیر پروبالش را گرفت. همین فرد روزی که مهدی شهید شد، آنقدر گریه میکرد که حال من بیشتر از قبل خراب میشد. مهدی، یک جوریهایی آچار فرانسه روستا و محل کار بود.»
پدرش میگفت کاش بغلش میکردم
پسرعمه مهدی درباره روز شهادت این شهید هلال احمر میگوید: «آن روزی که شهید شد، نوبت مهدی نبود که برود. یعنی قرار بود با تیم بعدی باشد اما با تیم اول رفت. ما صبح آن روز آمادهباش بودیم اما مهدی زنگ زد و گفت بیا برویم. در روستا هم آبیاری داشت اما به پدرش زنگ زده بود که من میخواهم بروم اداره. پدرش میگفت نمیدانستم میرود و دیگر نمیآید و گرنه یکبار بغل میکردم و او را میبوسیدم. مهدی تک پسر خانواده بود و سه خواهر دارد. همیشه عصای دست پدر و مادر پیرش بود و همه کارهایشان را انجام میداد. حال روحی آنها هم خوب نیست؛ اما پدرش گفت مهدی سربلندم کرده است. خون پسر من از بقیه شهدا رنگینتر نبود.»
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


