پیام تلخ یک غیبت

نویسنده:  سیدصادق غفوریان 

مترجم:


 گاهی یک غیبت ساده، از ده‌ها نطق و بیانیه پرمعناتر و گویاتر است؛ به‌ویژه زمانی که این غیبت در ساحت فرهنگ، ادب و هویت ملی رخ دهد. آیین نکوداشت دکتر علیرضا قیامتی، شاهنامه‌پژوه برجسته خراسانی، یک‎شنبه شب ( اول شهریور) با حضور چهره‌های تراز اول ادب فارسی همچون دکتر میرجلال الدین کزازی و دکتر محمدجعفر یاحقی و استادان و فرهیختگان و فرزانگان و ادب دوستان در مشهد برگزار شد. نکته قابل توجه در برگزاری این آیین فرهنگی، سالن مملو از جمعیت فرهنگ دوستان و البته جای خالی مسئولان حوزه فرهنگ و چه بسا مدیران ارشد شهر و استان بود. به نظر می رسد این غیبت را نمی‌توان صرفاً به پای تداخل برنامه‌ها یا فشردگی مشغله‌های اداری گذاشت؛ بلکه باید آن را نشانه‌ای آشکار از یک آسیب ساختاری در منظومه اولویت‌های حکمرانی دانست، یعنی «حاشیه‌نشینی علم و فرهنگ در عمل.»
در ادبیات توسعه و جامعه‌شناسی سیاسی، «سرمایه‌های نمادین» یعنی نخبگان، استادان و پژوهشگران حوزه هویت و اندیشه، ستون فقرات انسجام اجتماعی و رکن رکین قدرت نرم هر جامعه محسوب می‌شوند. حضور یک مقام مسئول در رویدادهای پاسداشت مفاخر، بیش از آنکه نیازمند تخصیص اعتبار مالی یا تعهد اداری باشد، حاوی یک کارکرد نمادین بنیادین است؛ ارسال پیامی روشن مبنی بر این‎که نهاد اجرایی برای تولید معرفت، پاسداری از زبان ملی و مرجعیت نخبگان، ارزش و احترام قائل است. هنگامی که این پیوند نمادین گسسته می‌شود، احساس بیگانگی میان اصحاب اندیشه و بدنه اجرایی تعمیق می‌یابد.
رویدادی که به نام حکیم فردوسی، این کهن‎پاسدار زبان فارسی که پاسداشت او مورد تاکید  رهبر شهید نیز بود، چرا باید از حضور مسئولان و متولیان حوزه فرهنگ خالی باشد؟ انتظار از مدیران چنین خطه‌ای برای حضور فعال در زیست‌بوم نخبگانی، به‌مراتب فراتر از سایر مناطق است. قیامتی و پژوهشگرانی نظیر او، حاملان واقعی دیپلماسی فرهنگی و پاسداران مرزهای هویتی در جهان معاصرند؛ همان سرمایه‌هایی که در جهان متصل امروز، زبان فارسی و فرهنگ ایران را از آسیای میانه تا قلب اروپا نمایندگی می‌کنند.
 تناقض اصلی آن‎جا رخ می‌نماید که در اسناد بالادستی، شعارها و تریبون‌های رسمی، همواره از «تهاجم فرهنگی»، «بحران هویت نسل نو» و «ضرورت پاسداشت مفاخر ملی» سخن به میان می‌آید، اما در صحنه عمل و در بزنگاهی که باید قدردانی عینی از خادمان فرهنگ محقق شود، ردپایی از متولیان امر دیده نمی‌شود. این رفتار پارادوکسیکال این گمانه نگران‌کننده را تقویت می‌کند که فرهنگ و ادب، صرفاً ابزاری برای سخنرانی‌های مناسبتی و ویترین‌های اداری است، نه مؤلفه‌ای بنیادین در زیست و سیاست‌گذاری توسعه.
فرهنگ پیش و بیش از ابنیه، پروژه‌ها و جداول بودجه، در چهره‌ها، عمرهای سپری‌شده و انسان‌های فرهیخته معنا پیدا می‌کند. اگر نظام حکمرانی شهری و ملی برای این حاملان دانایی و هویت شأن و منزلتی عینی قائل نشود، نسل جوان نیز الگوی هویتی خود را خارج از این مرزها جست‌وجو خواهد کرد. این غیبت تلخ باید زنگ خطری باشد برای بازنگری جدی در نگرش مدیران به جایگاه واقعی فرهنگ؛ چرا که جامعه‌ای که مفاخر خود را نبیند، دیر یا زود هویت تاریخی خویش را از کف خواهد داد.
10 صفحه اول